کربلایی عبدالرضاگمار
 
مداح اهلبیت عصمت و طهارت(ع)
گره اي نيست كه با دست شما وا نشود سائلي نيست كه روزي خور اين جا نشود نفسي هست اگر يمن قدمهاي شماست مرده اي نيست كه با نام تو احيا نشود جلوه اي گر نكني کوشش ما بي ثمر است بي عنايات شما هيچ محيا نشود اي جگر گوشه زهراي مدينه برگرد تا به كي قبر گل گمشده پيدا نشود بهداشت حنجره يكي از مطالبي كه دوستان بعضاً سوال دارن ميگن آقا چه بكنيم، ببينيد ما يك بحث قبل از خوندن داريم يك بحث بعد از خوندن داريم، در بحث قبل از خوندن خيلي مختصرش اينه چون من دوست دارم كلاس شاد باشه بعضي از دوستان رفتن توي فكر خيلي جدي نگيريد كلاس و خيلي جدي بگيريد خسته ميشيد. عرض كنم كه در بحث قبل از خوندن يكي از نكات بسيار مهم و اساسي گرم كردن تارهاي صوتيه ، نميدونم پيرامونش صحبت كرديم يا نه اگر انشاالله يه جلسه وقت بود پيرامون گرم كردن تارهاي صوتي ، البته يكي از دوستان كه تخصصشون اينه اگه صحبت بكنن بهتره ولي شما به طور اجمال داشته باشيد. رونالدو هم باشي دور زمين بايد بدوييد اگر حنجررو گرم نكنيد اگر نرمش نكنيد صاف بري تو زمين نميتوني عرض بكنم كه اونجوري كه بايد و شايد بازي بكني پس اين جمله رو بطور اختصار تو ذهنتون باشید رونالدو هم باشي بايد دور زمين بدوی. تار صوتي رو، حنجر رو آماده نكني گرم نكني بري يه مرتبه تو خوندن دچار مشكل ميشي. اصطلاحاتي داره يكي از اصطلاحات اينه كه شما بر اثر فشاري كه به حنجره مياريد، ميگن آقا طنابهاي صوتي دچار، ندول طنابهاي صوتي شده يه دونه هاي ريز سفيد رنگي مياد بين دوتا تار خيلي ريز نميذاره اين دو تا تار بهم بخوره كه درشت باشد بهش ميگن پوليپ. تار صوتي پس اول دچار يك مشكلي ميشه اصطلاحاً بهش ميگن ندول طنابهاي صوتي تارهاي صوتي ، يك دونه هاي ريز بين حنجره كه باز اگر شما خواندن را ادامه بديد دچار پوليپ ميشيد ، گوشت اضافه مياره نميذاره تارهاي صوتي بهم بخوره اين ميشه كه شما نميتونيد درست بخونيد. از همون اول جلوشو بگيريد. دوم اگر پيشرفته تر از اين باشه و خوندن رو همينگونه ادامه بدي و داد اضافه بزني اصطلاحاً بهش ميگن فلج طنابهاي صوتي ، فلج طنابهاي صوتي چيه شش دونگ حواستون اينجا باشه يه فنر رو بردار بکش ، تا يه حدي بر ميگرده ازون حد كه بگزره همونجوري ميمونه اينرو بهش ميگن فلج طنابهاي صوتي ، گاهي اوقات اين فلج طنابهاي صوتي ناشي از فشار حنجره است گاهي اوقات ناشي از استرسها و مشكلات روحي رواني است كه برا فرد مياد يك مرتبه يه دونه خبر ناگوار بهش ميدن ، اين خبر ناگوار او رو دچار يك استرس شديد ميكنه كل سيستم بهم ميريزه اما گاهي اوقات شما عرض بكنم كه تظاهرش و نمودش رو، رو چي ميبينيد؟ روي طنابهاي صوتي خوب پس يكي از فنون رفع فلج طنابهاي صوتي اينه كه هر چي برات پيش اومد بگو هر چي خدا بخواد، هر چي پيش اومد بگو هر چي خدا بخواد.

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ بیست و هفتم مهر 1393 توسط نوکر ارباب
نوشته شده در تاريخ بیست و سوم مهر 1393 توسط نوکر ارباب
نوشته شده در تاريخ بیست و سوم مهر 1393 توسط نوکر ارباب
نوشته شده در تاريخ بیست و سوم مهر 1393 توسط نوکر ارباب
شب اول قبر به روایت شاهد زنده
علامه سید محمد حسین طباطبائی صاحب تفسیر المیزان نقل کردند که: استاد ما عارف برجسته «حاج میرزا علی آقا قاضی» می‏گفت:
در نجف اشرف در نزدیکی منزل ما، مادر یکی از دخترهای اَفَنْدی‏ها (سنی‏های دولت عثمانی) فوت کرد.
این دختر در مرگ مادر، بسیار ضجه و گریه می‏کرد و جداً ناراحت بود، و با تشییع کنندگان تا کنار قبر مادر آمد و آنقدر گریه و ناله کرد که همه حاضران به گریه افتادند.
هنگامی که جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند، دختر فریاد می‏زد: من از مادرم جدا نمی‏شوم هر چه خواستند او را آرام کنند، مفید واقع نشد؛ دیدند اگر بخواهند با اجبار دختر را از مادر جدا کنند، ممکن است جانش به خطر بیفتد. سرانجام بنا شد دختر را در قبر مادرش بخوابانند، و دختر هم پهلوی بدن مادر در قبر بماند، ولی روی قبر را از خاک انباشته نکنند، و فقط روی قبر را با تخته‏ای بپوشانند و دریچه‏ای هم بگذارند تا دختر نمیرد و هر وقت خواست از آن دریچه بیرون آید.
دختر در شب اول قبر، کنار مادر خوابید، فردا آمدند و سرپوش را برداشتند تا ببینند بر سر دختر چه آمده است، دیدند تمام موهای سرش سفیده شده است.
پرسیدند چرا این طور شده‏ای؟
در پاسخ گفت: شب کنار جنازه مادرم در قبر خوابیدم، ناگاه دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف ایستادند و شخص محترمی هم آمد و در وسط ایستاد، آن دو فرشته مشغول سؤال از عقائد مادرم شدند و او جواب می‏داد، سؤال از توحید نمودند، جواب درست داد، سؤال از نبوت نمودند، جواب درست داد که پیامبر من محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله و سلم)است.
تا این که پرسیدند: امام تو کیست؟
آن مرد محترم که در وسط ایستاده بود گفت: «لَسْتُ لَها بِاِمامِ؛ من امام او نیستم»
در این هنگام آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند که آتش آن به سوی آسمان زبانه می‏کشید.
من بر اثر وحشت و ترس زیاد به این وضع که می‏بینید که همه موهای سرم سفید شده در آمدم.
مرحوم قاضی می‏فرمود: چون تمام طایفه آن دختر، در مذهب اهل تسنن بودند، تحت تأثیر این واقعه قرار گرفته و شیعه شدند (زیرا این واقعه با مذهب تشیع، تطبیق می‏کرد و آن شخصی که همراه با فرشتگان بوده و گفته بود من امام آن زن نیستم، حضرت علی (علیه السلام) بوده‏اند) و خود آن دختر، جلوتر از آنها به مذهب تشیع، اعتقاد پیدا کرد.
شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان
علامه سید محمد حسین حسینی تهرانی، معادشناسی، ج ۳، ص
نوشته شده در تاريخ بیست و سوم مهر 1393 توسط نوکر ارباب

حکایاتى از زبان حضرت آیت الله العظمى بهجت
۱ – ارزش نماز اول وقت
آقاى مصباح مى گوید: آیت الله بهجت از مرحوم آقاى قاضى رحمه اللّه نقل مى کردند که ایشان مى فرمود: ((اگر کسى نماز واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عالیه نرسد مرا لعن کند!و یا فرمودند: به صورت من تف بیندازد.))
اول وقت سرّ عظیمى است (حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ)
- در انجام نمازها کوشا باشید.
خود یک نکته اى است غیر از (أَقیمُوا الصَّلوةَ)
- و نماز را بپا دارید.
و همین که نمازگزار اهتمام داشته باشد و مقیّد باشد که نماز را اوّل وقت بخواند فى حدّ نفسه آثار زیادى دارد، هر چند حضور قلب هم نباشد.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ بیست و سوم مهر 1393 توسط نوکر ارباب
داستانهایی از حضرت امام حسین (ع ) دراصول کافی دسته: داستانهایی از حضرت امام حسين (ع ) دراصول کافی ۱۵ اسفند ۱۳۹۰ معصوم پنجم ؛ امام حسین علیه السلام خبر از شهادت امام حسین (ع ) قبل از تولد او بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ آغاز هجرت بود، هنوز امام حسین (ع )، به دنیا نیامده بود، جبرئیل نزد پیامبر(ص ) آمد و عرض کرد:((اى محمد! خداوند تو را به نوزادى از فاطمه (س ) بشارت مى دهد، که به دنیا مى آید، و امت تو بعد از تو او را مى کشند)). پیامبر(ص ) از این خبر نگران شد… بار دیگر جبرئیل نازل گردید و همین خبر را داد، باز پیامبر (ص ) نگران شد. جبرئیل به آسمان صعود کرد و سپس بازگشت ، عرض کرد:((اى محمد! پروردگارت سلام مى رساند و مژده مى دهد که مقام امامت و ولایت را در ذریه او قرار دادم .)). پیامبر(ص ) از نگرانى بیرون آمد و گفت (راضى شدم )). پیامبر(ص ) همین مطلب را به فاطمه (س )، خبر داد، فاطمه (س ) نگران شد، وقتى پیامبر(ص ) به فاطمه (س ) فرمود: ((خداوند، مقام امامت را در ذریه او قرار مى دهد))، فاطمه (س ) شاد شد و گفت : ((خشنود شدم )). گفتار امام حسین (ع ) به مرد کوفى پیرامون علم امامان (ع ) بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ (امام حسین (ع ) با کاروان خود از حجاز به سوى کوفه رهسپار بود، در همان سفرى که در کربلا به شهادت رسید) در سرزمین ((ثعلبیه )) (یکى از منزلگاههاى بین کوفه و مکه ) یک نفر از اهالى کوفه نزد امام حسین (ع ) آمد و سلام کرد، امام حسین (ع ) جواب او را داد و به او فرمود: ((از اهل کجا هستى ؟)). او گفت : از اهل کوفه هستم . امام حسین که مى خواست حجت را بر او تمام کند، و گویا او از کوفه فرار کرده بود و لازم بود که نصیحت شود) به او فرمود: ((سوگند به خدا اى برادر کوفى ، اگر در مدینه تو را دیده بودم ، جاى پاى جبرئیل را در خانه ما به تو نشان مى دادم و محلى که جبرئیل بر پیامبر(ص ) در آن محل نازل مى شد، مشاهده مى کردى ، اى برادر کوفى ! با اینکه سرچشمه علم مردم در نزد ما است ، آیا مردم ، عالم شدند و ما جاهل ماندیم ، این از مطالبى است که هرگز پذیرفته نیست .

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ بیست و سوم مهر 1393 توسط نوکر ارباب
مقتل (روضه) روضه شب اول ـ مصيبت مسلم بن عقيل جناب «مسلم» فرزند «عقيل بن ابي طالب» از بزرگان بني‌هاشم و پسر عموي حضرت اباعبدالله الحسين علیه السلام بود. امام حسين علیه السلام از مدينه خارج شده و در مكه بود كه نامه هاي مردم كوفه و دعوت از ايشان بسيار زياد شد. آخرين نامه كه به امام رسيد و تعداد نامه‌ها كه به هزاران درخواست بالغ شد، امام بين ركن و مقام دو ركعت نماز گزارد و از خداوند متعال طلب خير كرد. سپس مسلم را خواست و پاسخ نامه ها را نوشت و در آن آورد : «سخن شما اين است كه: "امامي نداريم، به سوي ما بيا شايد خدا به سبب تو ما را هدايت و متحد كند". من ، مسلم بن عقيل برادر و پسر عموي خود را كه مورد اطمينان من است به سوي شما فرستادم، پس اگر براي من نوشت كه رأي خردمندان و اهل فضل و مشورت شما همان است كه در نامه هايتان خواندم بزودي نزد شما خواهم آمد... » مسلم در نيمه رمضان از مكه خارج شد و به مدينه آمد. در مسجد پيامبر صلی الله علیه و آله نماز خواند و با خانواده خود وداع كرد و با چند راهنما و همراه به سوي كوفه رفت. شرايط اين سفر بسيار سخت بود و مسلم و همراهان راه را گم كردند و دو راهنما از تشنگي جان باختند. تا اينكه مسلم سرانجام در روز پنجم شوال به كوفه رسيد. مردم كوفه دسته دسته نزد مسلم جمع شدند و چون نامه حضرت علیه السلام را بر آنان خواند گريستند. سپس 18000 نفر از اهل كوفه با مسلم بيعت كردند. در نتيجه او نيز نامه‌اي به امام علیه السلام نوشت و بيعت اين تعداد را خبر داد و ايشان را به حركت به سوي كوفه ترغيب كرد. هنگامي كه خبر اين بيعت به يزيد بن معاويه رسيد، وي عبيدالله بن زياد را كه حاكم بصره بود مأمور كرد تا حكومت كوفه را نيز عهده‌دار گردد. عبيدالله با حيله به شهر وارد شد و حكومت را در دست گرفت و مردم را تهديد كرد. سپس «هاني بن عروة» كه از بزرگان كوفه بود و مسلم بن عقيل در منزل او پناه گرفته‌ بود را شكنجه و زنداني كرد. مسلم هنگامي كه خبر شكنجه‌شدن هاني را شنيد از كوفيان خواست كه به ياريش بشتابند. مردم به او پيوستند و مسجد و بازار و اطراف قصر پر از جمعيت شد در حاليكه ياران عبيدالله بيش از پنجاه نفر نبودند. عبيدالله چند نفر را بين قبايل مختلف كوفه فرستاد تا آنها را تهديد و تطميع كنند و عده‌اي از اشراف كه در قصر او بودند را مأمور نمود كه از بام‌هاي دار‌الاماره مردمي كه قصر را محاصره كرده‌ بودند بترساند يا فريب دهند. اهل كوفه هنگامي كه سخن رؤسا و اشراف خود را شنيدند سست شدند. كم كم نجواي خناسان زياد شد كه به هر يك به ديگري مي گفتند : «برگرديم، ديگران هستند و كفايت مي كنند»!! اندك اندك جمعيت از پيرامون مسلم پراكنده شد و تنها حدود سي نفر در مسجد براي ياري او باقي ماندند. مسلم كه با اين پيمان شكني روبرو شد به همراه آن سي نفر به سوي "ابواب كنده" حركت كرد. هنگامي كه به آنجا رسيد تنها ده نفر همراه وي باقي مانده بودند و چون از آن منطقه عبور كرد هيچكس همراه او نبود. مسلم غريبانه به اين سو و آن سو نگاه كرد ولي حتي كسي نبود كه وي را راهنمايي كند و يا در خانه‌اش او را پنهان نمايد. سفير حسين سرگردان در كوچه‌هاي تاريك كوفه راه مي‌رفت و نمي‌دانست كجا برود. تا اينكه به خانه‌اي رسيد كه پيرزني بر در آن ايستاده بود. نام اين زن «طوعه» بود و منتظر فرزندش بود كه به همراه مردم از خانه بيرون رفته بود. مسلم بر زن سلام كرد و از او آب خواست. طوعه به او آب داد و به داخل خانه رفت. دوباره كه بيرون آمد مسلم را ديد كه بر در منزل نشسته است. گفت: «اي بنده خدا اگر آب نوشيدي نزد خانواده خود رو». مسلم خاموش ماند. زن ، دوباره و سه‌باره سخن خود را تكرار كرد. مسلم برخاست و گفت : «من در اين شهر خانه و خانواده‌اي ندارم. من مسلم بن عقيل‌ام. اين قوم به من دروغ گفتند و مرا فريب دادند و از مأمن خود بيرون آوردند.» پيرزن مسلم را به داخل خانه برد؛ فرشي برايش گسترد و طعامي فراهم نمود. اما مسلم شام نخورد و خوابيد و در عالم رؤيا عموي خود اميرالمؤمنين علي علیه السلام را ديد كه به وي گفت : «بشتاب كه تو فردا نزد ما خواهي بود». از سوي ديگر، عبيدالله كه پراكنده شدن مردم را ديد جرأت پيدا كرد از قصر خارج شد و به مسجد آمد و براي پيدا كردن مسلم هزار دينار جايزه تعيين كرد. فرزند طوعه كه به خانه برگشت از وجود مسلم در منزل با خبر شد و با طلوع فجر خبر را به دشمنان رساند. عبيدالله گروهي متشكل از ده‌ها سپاهي را براي دستگيري او فرستاد. مسلم مشغول عبادت بود كه لشگريان به منزل طوعه رسيدند. هنگامي كه وي صداي شيهه اسبان را شنيد دعاي خود را به شتاب تمام كرد و زره پوشيد و از طوعه تشكر كرد و به مقابله با لشگر شتافت مبادا كه خانه پيرزن را بسوزانند. مسلم كه مردي جنگاور بود بيش از 40 نفر از نامردان كوفي را كشت تا اينكه آنان دسته جمعي بر او حمله كردند و از بام‌ها نيز سنگ بر او مي‌زدند تا سرانجام بر اثر شدت جراحات و تشنگي و نيزه‌اي كه از پشت بر او فرود آمد بر زمين افتاد و اسير شد. (برخي از منابع نيز نقل كرده‌اند كه وقتي ديدند نمي‌تواند آن جناب را دستگير كنند با نيرنگ به وي امان دروغين دادند و از اين طريق ايشان را به دارالحكومه بردند.) مسلم بن عقيل هنگامي كه دربند شد گفت: «انا لله و انا اليه راجعون» و شروع به گريه كرد. يكي از لشگريان از گريستن ايشان ـ با آنهمه جنگاوري ـ تعجب كرد و از سبب آن برسيد. مسلم گفت : «به خدا سوگند كه از كشته‌شدن باك ندارم و براي خود گريه نمي‌كنم من براي خاندان پيامبر كه به اينجا مي‌آيند و براي حسين و آل او گريه مي‌كنم». نام خوشت قرار دل بي‌قرار من *** روي تو شمع روشن شب‌هاي تار من بي‌خانه‌ام ولي به دلم كرده خانه غم *** نبود كسي به جز در و ديوار ، يار من مسلم را به دستور عبيدالله بر بام قصر دارالاماره بردند، در حالي كه تسبيح خداوند مي‌گفت و استغفار مي‌كرد. من انتظار مي‌كشم اما نمي‌كشد *** غير از طناب دار، كسي انتظار من هم خود به روي بامم و هم آفتاب عمر *** اي باغبان! بيا كه خزان شد بهار من سپس او را گردن زدند و ابتدا سرش و سپس بدنش را از بام به زير افكندند تا مردم ببيند و سپس بدن مباركش را در انظار پيمان‌شكنان كوفه آويزان كردند. من از فراز بام كنم جان نثار تو *** كوفي ز بام، سنگ نمايد نثار من هاني را نيز كه پير مردي 89 ساله بود را به بازار كوفه بردند و با وضعي دلخراش كشتند و به دار آويختند در حالي كه ياران خود را صدا مي‌كرد و هيچكس به ياري او برنخاست. آنگاه ابن زياد سرهاي مبارك هاني و مسلم را به شام نزد يزيد فرستاد. بدن مسلم‌بن‌عقيل اولين بدن از بني هاشم بود كه آويخته گشت و رأس او اولين رأسي بود كه به دمشق فرستاده شد. الا لعنة الله علی القوم الظالمين و سيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون. منابع اصلي: 1. سيد بن طاووس ؛ اللهوف في قتلی الطفوف ؛ قم: منشورات الرضي، 1364 . 2. شيخ عباس قمي ؛ نفس المهموم ؛ ترجمه و تحقيق علامه ابوالحسن شعراني ؛ قم: انتشارات ذوي‌القربی، 1378

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ بیست و سوم مهر 1393 توسط نوکر ارباب
در کتاب منهاج الولایه نوشته آقای قرنی گلپایگانی آمده است: معاویه علیه العنة و العذاب وارد مکه مکرمه شد.به او خبر دادند که ابن عباس کرسی تدریس برپا کرده و تفسیر قرآن را برای مردم می گوید. معاویه در پاسخ به این خبر گفت که عیبی ندارد،ابن عباس پسر عم پیغمبر اکرم است،از بنی هاشم است و قرآن در میان آنها نازل شده است،اگر این ها تفسیر قرآن نگویند پس چه کسی این کار را انجام بدهد شخصی دیگر که حاضر در جلسه بود خبر داد ای معاویه، کرسی تفسیر قرآن ابن عباس بهانه است. او به این بهانه فضایل علی ابن ابیطالب را برای مردم بازگو می کند

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ نوزدهم مهر 1393 توسط نوکر ارباب

ما دو پیاله ایم که لبریز باده ایم

این دو پیاله را به ملک هم نداده ایم

تا وقت می کنیم حسینیه می رویم

ما سال هاست شیعه ی گریان جاده ایم

با هر سلام صبح به آقای بی کفن

انگار روبروی حرم ایستاده ایم

با رعیتی خانه ی ارباب با وفا

احساس می کنیم که ارباب زاده ایم

شکر خدا که نان شب ما حسین شد

ممنون لطف مادر این خانواده ایم

بال ملائک است که ما را می آورد

یعنی سواره ایم اگر چه پیاده ایم

داریم با حسین حسین پیر می شویم

خوشحال از این جوانی از دست داده ایم 

علی اکبر لطیفیان


نوشته شده در تاريخ شانزدهم مهر 1393 توسط نوکر ارباب