جریان تشرف آیت الله شیخ اسماعیل نمازی شاهرودی به محضر مبارک امام زمان عجلل الله تعالی فرجه


اشاره: آیت‌الله شیخ اسماعیل نمازی شاهرودی از سلسلة سعادتمندان و زمرة نیکبختانی است که در سفر بیت‌الله پس از حادثه‌ای هولناک به همراه جمعی از حاجیان و زائران خانة خدا، موفق به دیدار جمال دلربای حضرت بقیةالله ـ ارواحنا فداه ـ می‌شود.
حادثه از آن جا آغاز می‌شود که با اشتباه و غرور و حرف نشنوی یکی از رانندگان به نام «اصغرآقا» اتوبوس حامل حجّاج در برهوت و بیابان‌های عربستان راه را گم می‌کند و پس از پیمودن مسافتی طولانی راه به جایی نمی‌برند. در این هنگام آب آشامیدنی و بنزین نیز به پایان رسیده و سرانجام حاجیان ناامیدانه دل بر مرگ می‌نهند. به درخواست آیت‌الله نمازی، توسلی به آستان فریادرس بیچارگان، امام زمان(ع) جسته می‌شود و این توسل و توجّه کارساز می‌افتد و عنایت امام عصر(ع) از آنان دستگیری می‌نماید و حاجیان نیم‌روز با حضرت بقیّةالله(ع) همسفر می‌شوند.. آیت‌الله نمازی، انگیزه خود از نقل این تشرّف را شادی دل مؤمنان مشتاق به دیدار امام عصر(ع) بیان داشته و می‌فرماید: «این تشرّف را برای تذّکر و عمل به آیة «وذکّر فانّ الذکری تنفع المؤمنین» نقل می‌کنم و امیدوارم که این تذکّر، موثر واقع شود و قلوب مؤمنان با استماع این حکایت، از محبّت به حضرت بقیةالله سرشار گردد. این حقیر ناقابل مورد مرحمت حضرت حق ـ جلّ و علا ـ واقع شدم و خداوند سعادت تشرّف به محضر حضرت مهدی(ع) را نصیبم کرد و حدود نصف روز در خدمت آن حضرت بودیم و پس از این که غایب شدند، دانستیم که ایشان، حضرت بقیةالله ـ ارواحنا فداه ـ بوده‌اند»1 لازم به یادآوری است که جناب نمازی شاهرودی تشرّفات دیگری هم به محضر امام زمان(ع) داشته‌اند که طالبان می‌توانند به کتاب مجالس حضرت مهدی مراجعه نمایند.


دامن این مقدمه را بر می‌چینیم و خوشتر آن است که سرّ دلبران را از زبان خود ایشان نه دیگران بشنویم. این شما و این سوغات سفر، و ارمغان راه.


دیـدار یار غائب دانی چه ذوق دارد

ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد


در سال 1336 هجری از تهران به همراه جمعی از برادران ایمانی به مکّه معظّمه مشرّف شدیم. امیرالحاج و سرپرست ما «صدر الاشراف» بود. در آن زمان چیزی حدود 250 تومان تا 300 تومان می‌گرفتند و با ماشین‌هایی قرار‌داد می‌بستند که ما را به مکّه رسانده و از آن جا به عراق بازگردانند.

من برای چهاردهمین مرتبه بود که به بیت‌الله الحرام مشرّف می‌شدم و به عنوان روحانی کاروان خدمت می‌کردم. آن سال در راه بازگشت به عراق به خاطر مسائلی، عربستان قوانینی برای ماشین‌های حجّاج وضع کرده بود و آن این که ماشین‌های زائران خانة خدا باید در یک کاروان صدتایی و همراه هم حرکت کنند. هر کاروان یک سرپرست داشت و یک ماشین هم، لوازم یدکی و ملزومات دیگر را همراه کاروان حمل می‌کرد. ضمناً دو ماشین پلیس، یکی در جلو و دیگری در عقب کاروان وظیفة حفاظت از قافله را بر عهده داشت ماشین ما دو راننده به نام‌های محمود آقا و اصغرآقا داشت که هر دو بچّة تهران بودند.

هنگامی که کاروان به راه افتاد اصغرآقا رانندگی می‌کرد. از قضا ماشینِ ما در آخر صف، پشت سر همة ماشین‌ها قرار گرفت و این موضوع اصغرآقا را خیلی ناراحت کرد و شروع کرد به غُرو لُند کردن و این که در حرکت از تهران ماشین آخری بودیم، در برگشتن هم آخری شدیم و باید تا آخر مسیر خاک بخوریم. من باید از صفِ ماشین‌ها خارج می‌شوم و می‌روم در جلوی ماشین‌های دیگر قرار می‌گیرم.

گم شدن در بیابان

اصغرآقا در نظر داشت که از صف ماشین‌ها جدا شده، پس از پیمودن مسافتی دوباره به کاروان ملحق شود و در جلوی کاروان قرار گیرد اما او نادانسته ماشین را منحرف کرد و از کاروان جدا شد. من به خاطر سفرهای متمادی می‌دانستم که بیابان‌های عربستان بی‌سروته و بی انتهاست. لذا او را خیلی نصیحت کرده و اصرار نمودم که از قافله جدا نشود و طبق ترتیب کاروان حرکت کند اما او گوش نکرد. حاجیان دیگر هم سکوت کردند و با من همراهی نکردند.

اصغرآقا تصمیم خود را گرفت و گفت: به اندازة کافی آب و بنزین داریم و می‌توانیم از یک راه فرعی خود را به جلوی کاروان برسانیم. او از کاروان جدا شد و در بیابان به راه افتاد و پس از طیّ مسافتی طولانی راه را گم کرد و نتوانست خود را به کاروان برساند. کم‌کم شب هم فرا رسید. ما با داد و فریاد از او خواستیم که ماشین را متوقف کند تا نماز بخوانیم. وقتی از ماشین پیاده شدم؛ به آسمان نگاه کردم و دیدم که فاصلة ما با هفت برادران (هفت اورنگ) زیاد شده، فهمیدم که راه زیادی را به اشتباه آمده‌ایم به همین خاطر به راننده گفتم: «امشب را همین‌جا بیتوته می‌کنیم و فردا صبح از همان راهی که آمده‌ایم، باز می‌گردیم».

فردا صبح سوار شدیم تا از همان راه دیروزی برگردیم اما از آن جا که صحراهای حجاز دارای شن‌های نرم است و باد آن‌ها را پیوسته حرکت می‌دهد، نتوانستیم راهِ بازگشت را پیدا کنیم. هیچ اثری از راه دیشب بر سینة صحرا نبود از آن طرف، ماشین هم مرتّب در شن‌ها فرو می‌رفت، جهت‌های متعددّی را چند فرسخ، چند فرسخ پیمودیم و سرانجام ره به جایی نبردیم و دوباره شب فرا رسید.

فردا صبح روز سوم، آب و بنزین هم تمام شد.

ابرهای ناامیدی

همه وحشت‌زده و ناامید شده بودیم. من به عنوان روحانی کاروان و کسی که سفرهای زیادی به خانة خدا آمده بودم گفتم: «این اصغرآقا بود که ما را به اینجا کشانید و گناه بزرگی را انجام داد. اما چاره‌ای هم نیست، بیاید همگی به امام زمان(ع) متوسّل شویم. اگر آن بزرگوار ما را از این بیابان هلاکت نجات بخشید، زهی سعادت و خوشبختی، اما اگر به فریاد ما نرسد همگی در این بیابان مُرده، طعمة حیوانات خواهیم شد. بیایید قبل از آن که بی حال شده و دست و پایمان بی‌رمق بیفتد، هر کس برای خود گودالی حفر کند و در آن گودال برود که اگر مرگ به سراغ ما آمد، در آن گودال‌ها جان بدهیم و حداقل بدن ما طعمة حیوانات نشود و با گذشت زمان، باد وزیده و شن‌ها را روی ما بریزد و در زیر شن‌ها مدفون شویم.

همه مشغول شدند و هر یک برای خود قبری کند و در این حال به حاجیان گفتم: جلوی قبر خود بنشینند تا به چهارده معصوم(ع) توسّلی بجوییم و خودم شروع به خواندن دعای توسّل کردم. ابتدا به رسول خدا(ص)، بعد به حضرت زهرا(س) و سپس به سایر امامان(ع)، وقتی به امام عصر(ع) رسیدم، روضه‌ای خواندم و گریة زیادی کردیم. در این حال الهام شدم که همه با هم «آقا» را با این ذکر بخوانیم: « یا فارس الحجاز أدرکنا، یا اباصالح المهدی ادرکنا، یا صاحب‌الزمان ادرکنا» همه با حال ناامیدی و گریه و زاری این ذکر شریف را تکرار می‌کردیم و آقا را صدا می‌زدیم.

به حاجیان گفتم: « با خدا قرار بگذارید که اگر نجات یافتیم همة اموالی که به همراه داریم در راه خدا انفاق کنیم، با خدا عهد ببندیم که اگر نیازمندی به ما مراجعه کرد در حقّ او کوتاهی نکنیم و بقیة عمرمان را در برآوردن نیازهای مردم کوشا و ساعی باشیم».

اضطرار و انقطاع کامل

بعد از توسّل و توجّه، هر کسی مشغول راز و نیاز با خدای خود شده، من هم از جمع، جدا شدم و پشتِ تپة کوچکی رفتم و با خدای خود سخنانی گفتم که بماند. به امام زمان عرضه داشتم: «آقا جان اگر الان به فریاد ما نرسی، پس کی و کجا به فریادمان خواهی رسید». گریه و توسل عجیبی داشتم که قابل توصیف نیست. در مدّت عمرم چنین حالت شیرینی چه قبل و چه بعد از آن حادثه، دیگر در من پیدا نشد.

باران رحمت

در حال توسّل و تضرّع بودم که ناگهان آقایی در شکل و شمایل یک مرد عرب، به همراه هفت شتر که بارهایی بر آنان بود، در برابرم ظاهر شد. با آن‌که بیابان صاف و همواری در مقابل من بود و همه چیز از مسافت دور قابل رؤیت و دیدن بود، اما من آمدن او را ندیدم و متوجّه نشدم. خیال کردم از عرب‌های حجاز است و احیاناً شتربانی است که همراه شترهایش به مسافرت می‌رود و یا شاید رهگذری است که تصادفاً از این بیابان عبور می‌کرده است. با دیدن او به حدّی خوشحال شدم که از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدم. با دیدن او خود را در جَریه که مرز میان عربستان و عراق بود می‌دیدم. با خود گفتم: این آقا حتماً راه رسیدن به «جریه» را می‌داند و ما را راهنمایی خواهد کرد.

در حال بشاشت و شادمانی بودم که دیدم آن آقا به طرف من آمد، من هم از جا برخاستم و با خوشحالی به طرف او رفتم و به او سلام کردم. در پاسخ فرمود: «علیکم السلام و رحمةالله و برکاته». به هم که رسیدیم روبوسی کرده، من صورت او را بوسیدم. شمایل او در اوج زیبایی و جذّابیّت بود، و چشم و ابرو و صورت بسیار زیبا و نورانی داشتند. پس از سلام و روبوسی به زبان عربی فرمودند: «ضیّعتم الطریق؛ راه را گم کرده‌اید؟»

گفتم: بله.

فرمودند: من آمده‌ام که راه را به شما نشان دهم.

عرض کردم: خیلی ممنون.

بعد فرمودند: از این راه مستقیم بروید و از میان آن دو کوه بگذرید، به دو کوه دیگر می‌رسید، از میان آن‌ها هم بگذرید، جادّه برای شما نمایان می‌شود بعد طرف چپ را بگیرید تا به جریه برسید.

آقا پس از نشان دادن راه فرمودند: « النذور الّذی نذرتم لیس بصحیح؛ نذرهایی که کرده‌اید، صحیح نیست».

عرض کردم: چرا، آقای من؟

فرمودند: «نذر شما مرجوح است، اگر همة دارایی خود را در راه خدا انفاق کنید چگونه به عراق می‌روید؟ در حالی که شما چهل روز در عراق می‌باشید و به زیارت امام حسین(ع) و امیرمؤمنان(ع) و سایر امامان(ع) مشرّف می‌شوید، اگر آن چه راه همراه دارید، در راه خدا انفاق کنید، در مسیر، بدون خرجی می‌مانید و مجبور به تکدّی و گدایی می‌شوید و تکدّی هم حرام است. آن‌چه را از مال و دارایی به همراه دارید، الان قیمت کرده و بنویسید و وقتی به وطن خودتان رسیدید به اندازة آن در راه خدا انفاق کنید، اکنون عمل به نذرتان مرجوح است.»

سپس فرمود: «رفقایت را صدا کن و فوراً سوار شوید، الان که به راه بیفتید اوّل مغرب در جریه هستید.»

دوستان ما هنوز در حال گریه و انابه و توسّل و تضرّع بودند و ما را نمی‌دیدند، اما ما آنان را می‌دیدیم. وقتی آن‌ها را صدا کردم، با دیدن ما یک‌باره از جا برخاستیم و با خوشحالی به طرف ما آمدند. یکی یکی سلام کرده، دست آقا را بوسیدند. آن‌گاه حضرت فرمودند: «سوار شوید و از همین راه بروید».

به دوستان گفتم: «آقا راه را به من نشان دادند، سوار شوید تا برویم»

یکی از حاجیان به نام «حاج محمّد شاه حسینی» به من گفت: «حاج آقا! اگر راه بیفتیم ممکن است ماشین دوباره در شن‌ها فرو رود یا این که مجدّداً راه را گم کنیم. بیایید پول‌های نذر شده را همین الان به این مرد عرب به مقداری که می‌خواهد بدهیم، تا زحمت کشیده تا رسیدن به مقصد ما را همراهی کند».

آقا وقتی سخن حاجی مذکور را شنیدند، فرمودند: «[شیخ اسماعیل] جلوی من به همة آن‌ها بگو که نذر آن‌ها صحیح نیست». من هم به حاج محمّد و سایر حجّاج گفتم: «آقا می‌فرمایند نذر شما مرجوح است و صحیح نمی‌باشد، اگر همة دارایی و اموال‌تان را الان در راه خدا بدهید با کدام پول می‌خواهید به عراق بروید و از آن‌جا به ایران برگردید؟ در عراق مجبور به تکدّی و گدایی می‌شوید و گدایی هم حرام است».

آن آقا همچنین فرمودند: «من می‌دانم پولی که همراه دارید برای شما در سفر کافی است وگرنه خودم به شما پول می‌دادم».

ما دیدیدم نمی‌توانیم آقا را با پرداخت پول با خود همراه کنیم، یک‌باره به قلبم الهام شد که آقا اهل حجاز هستند و اهل حجاز در سوگند به قرآن و احترام به آن خیلی عقیده‌مند می‌باشند به همین خاطر قرآن کوچکی که در جیب بغلم بود بیرون آورده و ایشان را به قرآن سوگند دادم.

آقا فرمودند: «چرا به قرآن قسم می‌خوری؟ به قرآن قسم نخور! باشد حالا که مرا به قرآن قسم دادی می‌آیم».

سپس فرمودند: «علی اصغر مقصّر است (که باعث گم شدن شما شد)، اکنون محمود رانندگی کند من هم وسط (صندلی کنار راننده) می‌نشینم و شما (شیخ اسماعیل) هم کنار من بنشین به رفقا هم بگو زودتر سوار شوند.»

به محمودآقا گفتم: تورانندگی کن. آقا شترهایشان را همان جا خوابانیدند و خودشان کنار راننده نشستند و من هم کنار ایشان نشستم.

حرکت

حاج محمود پشت فرمان نشست آقا به من فرمودند: «بگو ماشین را روشن کند». در این حال هیچ یک از مسافران و راننده‌‌ها به نداشتن بنزین و آب توجّهی نداشتند. حاج محمود استارت زد، ماشین روشن شد و به راه افتاد. در این لحظه دیدم آقا، انگشت سبابه‌اشان را حرکت دادند امّا من از رمز و راز آن آگاه نبودم.

ماشین بدون این‌که در شن‌ها فرو رود، به سرعت راه خود را می‌پیمود. وقتی از میان آن دو کوه گذشتیم همان‌طور که آقا فرموده بودند دو کوه دیگر ظاهر شد. آقا فرمودند: «بگو از میان این دو کوه حرکت کند». من به حاج محمود آقا گفتم: از وسط دو کوه حرکت کن.

آقا با این که اصلاً فارسی سخن نگفتند و تنها با من به عربی صحبت می‌کردند اما نام من و سایر زوّار و حجّاج و راننده‌ها را می‌دانستند و همه را به اسم، نام می‌بردند و سخنان فارسی ما را متوجّه شده، پاسخ می‌گفتند.

وقتی به وسط دو کوه رسیدیم، حضرت به آسمان نگاهی کرده، فرمودند: «الآن اوّل ظهر است. به راننده بگو بایستد. همه پایین بیایید و نماز خود را بخوانید. من هم نماز خود را بخوانم، بعد از نماز رفقا بعد از نماز سوار شده و ناهار را هم در ماشین بخورند تا اول مغرب ان‌شاءالله به جریه برسیم».

من سخنان آقا را به حاج محمود گفتم، ایشان هم ماشین را نگه داشت. وقتی دوستان پیاده شدند آقا فرمودند: «آب که ندارید؟» عرض کردم: خیر، آبی نداریم. حضرت در این هنگام درختچة خاری را که به ضخامت یک عصا بود به من نشان دادند و فرمودند: «آن درخت را که می‌بینی، کنار آن چاهی است. بروید، آب بنوشید، وضو بگیرید و نماز بخوانید، مشک‌ها را هم پُر کرده، ماشین‌تان را هم آب کنید. من همین‌جا نماز می‌خوانم، من وضو دارم.»

وقتی به آن درختچه رسیدیم، چاهی دیدیم که آبی زلال و گوارا داشت و حدود یک وجب یا کمی بیشتر از سطح زمین پایین‌تر بود. به راحتی دستمان به آب می‌رسید و می‌توانستیم از آن آب نوشیده و وضو بگیریم.

خلاصه بعد از انجام کارها و خواندن نماز، آقا هم که نمازشان به پایان رسیده بود، تشریف آوردند و فرمودند: «همه ناهارشان را داخل ماشین بخورند» بعد از این که ماشین به راه افتاد، من مقداری آجیل و خوراکی برداشته، به حضرت تعارف کردم اما ایشان چیزی برنداشتند و فرمودند: «نمی‌خواهم». مقداری نان که خودم در «شاهرود» از گندم خوب و تمیز درست کرده بودم، به ایشان تعارف کردم که حضرت مقداری برداشتند اما ندیدم که بخورند.

آن‌گاه حضرت از بعضی از شهرهای ایران مانند همدان، کرمانشاه، مشهد تعریف کردند و از بعضی از علما مانند «ملاّ علی همدانی» تمجید نمودند. و دربارة حضرت «آیت‌الله وحید خراسانی» ـ حفظه الله ـ که در آن زمان به شیخ حسین خراسانی معروف بودند، توجهی نموده، فرمودند: «برکات و عنایات ما به ایشان می‌رسد». آن‌گاه مقداری هم به من امیدواری داده، فرمودند: «شما ان‌شاءالله وضعتان خوب است و خوب خواهد شد». و درباره ناراحتی‌هایی که داشتم، دلداری دادند، بحمدالله، آن گرفتاری‌ها برطرف شد.

در طیّ مسیر دربارة بعضی از علما، صحبت‌هایی به میان آمد ـ آقا از بعضی از مراجع مثل «آیت‌الله سیّد ابوالحسن اصفهانی» و دیگر آقایان تعریف و تمجید کردند.

ایران از برکات اهل بیت برخوردار است

حضرت در پاسخ بعضی از مسائلی که خدمتشان عرض می‌کردم، می‌فرمودند: «همة این‌ها از برکات ما اهل بیت است». در این حین عرضه داشتم: «در جاده‌های ایران، چند فرسخ به چند فرسخ، قهوه‌خانه، آب، روشنایی و میوه است. اما این‌جا هیچ چیز نیست».

حضرت فرمودند: «در همه جای ایران، نعمت وافر و فراوان است و همة آن‌ها از برکات ما اهل بیت است» و من غافل از همه جا و همه چیز، اصلاً متوجّه مقصود آن حضرت نبودم. ماشین همچنان راه خود را با قدرت می‌پیمود تا این‌که اول مغرب ـ همان ‌طور که آقا فرموده بودند ـ به جریه در مرز میان عراق و عربستان رسیدیم.

در این هنگام آقا فرمودند: «من دیگر می‌روم. از این جا به بعد راه را به تنهایی نروید. امشب را در جریه بمانید، فردا یک قافلة صدتایی از مکّه می‌آید، شما با آن قافله همراه شوید.»

عرض کردم: چشم! امشب همین جا می‌مانیم. شما هم نزد ما بمانید و میهمان ما باشید.

حضرت فرمودند: «شیخ اسماعیل! من کار زیادی دارم، تو مرا به قرآن قسم دادی، من هم اجابت کردم. من باید بروم و شما را به خدا می‌سپارم و دوباره تکرار می‌کنم. آن نذری که کردید، صحیح نیست. شما مراقب باشید که این‌ها دارایی‌شان را به کسی نبخشند همان‌طور که قبلاً گفتم اموالتان را حساب کنید و بنویسید، بعد در وطن خودتان به اندازة آن انفاق کنید».

ما حدود سه ساعت به ظهر مانده همراه آقا سوار ماشین شدیم و تا مغرب خدمت ایشان بودیم. امام عصر(ع) پیوسته مشغول ذکر بودند اما من متوجه نبودم که چه ذکری را می‌گویند. شالی به کمرشان بسته بودند و به هیئت اعراب حجاز شمشیری بزرگ در طرف راست و شمشیر کوچکی در طرف چپ خود آویخته بودند و چیزی مانند یشناق (نوعی سرپوش) که عرب‌ها بر سرشان می‌اندازند، به سر مبارک انداخته بودند اما پیشانی نورانی و ابروهای کمند و چشمان جذّاب‌شان کاملاً دیده می‌شود و خیلی خوش‌اخلاق بودند. در این هنگام من برای انجام کاری از ایشان اجازه خواستم. ایشان چند قدمی همراهی کردند و همین طور که مشغول صحبت بودم دیگر آقا را ندیدم، تازه فهمیدم که چه بر سرمان آمده است.

رفقا را صدا زدم؛ حاج عبدالله! حاج محمد! کور باطن‌ها! از صبح تا حالا حدمت آقا بودیم اما او را نشناختیم با گفتن این سخن و فهمیدن موضوع همه شروع به گریه کردند. صدای گریة حجّاج بلند شد. بر اثر گریه زیاد و سر و صدا، چند تا از شُرطه‌ها و پلیس‌ها با عجله در خیمه‌ای که برپا کرده‌ بودیم آمدند و گفتند: «کی مرده؟» آنان خیال می‌کردند کسی از گروه ما مُرده است و ما برای او گریه و زاری می‌کنیم.

من گفتم: «کسی نمرده، ما راه را گم کرده بودیم، حالا که راه را پیدا کرده‌ایم، گریه می‌کنیم». یکی از آنان گفت: «خدا را شکر کنید که راه را پیدا کردید، این که گریه ندارد». در این حال که ما با شُرطه‌ها مشغول صحبت بودیم، صدای اذان بلند شد و مغرب شده بود. به راننده‌ها گفتم: «اسم شما را از کجا می‌دانست؟ اصغرآقا اسم تو را از کجا می‌دانست که فرمود: «اصغر آقا مقصّر است» اصغرآقا بنا کرد به سر زدن و گریه کردن و گفت: راست گفتید. تقصیر من بود، من سبب گم شدن شما شدم. گفتم: الحمدلله، عاقبتش بخیر شد، تو ما را گم کردی، اما الحمدلله به نعمت ملاقات مولایمان رسیدیم.2

نکته‌های ناب

تشرّف کم نظیر آیت‌الله نمازی شاهرودی در بردارندة لطایف و دقایقی است که به اندازة بضاعت این قلم به برخی از آن برداشت‌‌ها و نکات اشارتی هر چند کوتاه می‌رود و درک و دریافت حقایق پنهان دیگر به خوانندة فهیم و فرزانة موعود واگذار می‌شود. ضمناً برخی از این نکته‌ها در ذیل این تشرف توسط گردآورنده خاطرنشان شده است:

1. احترام قلبی و قالبی فراوانی که انسان‌ها ـ و حتی سایر پدیده‌ها ـ در برابر معصومین(ع) دارند خود از آیات و معجزات است. چنان‌چه در این تشرّف آمده: «وقتی که آن‌ها را صدا کردم با دیدن ما، یک‌باره از جا برخاسته، با خوشحالی به طرف ما آمدند و یکی یکی سلام کردند و دستِ آقا را بوسیدند».

2. معصومین به همة زبان‌ها و لغات آشنایی دارند. در این تشرف با این‌که امام زمان(ع) به زبان عربی با نمازی شاهرودی سخن می‌گوید اما به ضمیر و زبان فارسی حجّاج آشنایی دارد، سخنان آنان را می‌داند و نیّت ایشان را می‌خواند و پاسخ آن‌ها را می‌دهد و ایشان و حتی راننده‌ها را به اسم می‌خواند. در این‌جا مناسب می‌نماید که به دو روایت در این موضوع اشاره شود. در کتاب عیون اخبار الرضا(ع) که مرحوم شیخ صدوق روایات مربوط به امام رضا(ع) را گردآوری کرده، بابی تحت عنوان «باب معرفته بجمیع اللغات» یعنی آگاهی و شناخت امام معصوم به همة زبان‌ها وجود دارد. در آن‌جا آورده شده:

داوود بن قاسم جعفری روایت کرد و گفت: «من با حضرت رضا(ع) هم غذا می‌شدم، آن حضرت گاهی به زبان صقلبی (= اسلاوها) و گاهی به زبان فارسی غلامان خود را می‌خواند و بسا من غلام خود را برای انجام کاری نزد آن حضرت می‌فرستادم ایشان با زبان فارسی تکلّم می‌کرد.» در ادامه از اباصلت هروی آمده است: حضرت رضا، با افراد مختلف با زبان خودشان گفت‌وگو می‌کرد و به خدا قسم فصیح‌ترین مردمان و آگاه‌ترین آنان به هر زبان و لعنتی بود. روزی به حضرتش عرضه داشتم: «ای پس رسول خدا! من در شگفتم از این‌که شما به تمامی لغات این گونه تسلّط دارید». فرمود: «ای پسر صلت! من حجّت خدا بر بندگان اویم و خداوند حجّتی را بر نمی‌انگیزد که زبان آنان را نفهمد و لغاتشان را نداند. آیا این خبر به شما نرسیده که امیرمؤمنان علی(ع) فرمود:

اوتینا فصل الخطاب؛

به ما نیروی داوری و سخن قاطع داده شده است.

آیا این نیرو جز شناخت و معرفت به هر زبانی است؟»3

ختام این اشاره را حدیثی از باب الحجّه اصول کافی قرار می‌دهیم. ابوبصیر می‌گوید، به امام رضا(ع) عرض کردم: جانم به فدایت! امام با چه نشانه‌هایی شناخته می‌شود؟

فرمود: «به چهار خصلت و چهارم آن‌که «یکلّم الناس بکلّ لسان» یعنی با مردم به هر زبانی سخن می‌گوید. در همین هنگام مردی خراسانی بر ایشان

وارد شد مرد خراسانی به زبان عربی با ایشان سخن گفت امّا امام به فارسی پاسخ او را داد. آن‌گاه خراسانی به حضرت عرض کرد: «به خدا سوگند چیزی مانع نشد که با شما خراسانی سخن نگویم مگر آن‌که گمان بردم شما آن را به خوبی نمی‌دانید». حضرت فرمود: «سبحان‌الله! وقتی من نتوانتم پاسخ تو را بدهم، پس فضیلت من بر تو چه خواهد بود؟» آن‌گاه فرمود: «سخن هیچ انسان، پرنده، چهارپا و جانداری از امام پنهان نیست و هر کس در وی این خصلت‌ها نباشد، امام نیست.»4

3. یکی از معجزات امام عصر(ع) که در این تشرّف آشکار شده جوشش چشمه‌ای آب گوارا و زلال در آن بیابان برهوت است. افراد آگاه می‌دانند برای رسیدن به آب در آن منطقه حداقل باید صد تا دویست متر حفّاری شود.

4. در این تشرّف ـ چنان که آمد ـ امام زمان(ع) «جمع میان صلاتین» می‌کنند یعنی نماز ظهر و عصر خود را در اول ظهر خواندند، همین کاری که شیعیان ما در مساجد و خانه‌ها انجام می‌دهند.

5. یکی دیگر از آیاتی که از ایشان در این تشّرف به ظهور رسیده حرکت ماشین حجّاج بدون سوخت و بنزین است؛ مطلبی که در آن حال، حتی راننده‌ها نیز از آن غافل بودند.

6. آن وجود بزرگوار با همة کارها و مأموریت‌هایی که داشتند اما به خاطر سوگند دادن ایشان به قرآن، با زائران و حاجیان همراهی کردند اما از سوگند به قرآن نهی کردند و فرمودند: «به قرآن سوگند نخور! چرا به قرآن قسم می‌خوری؟ من کار زیادی دارم، تو مرا به قرآن قسم دادی و من تو را اجابت کردم. من باید بروم و شما را به خدا می‌سپارم.»

7. حضرت دائم الذکر بودند و پیوسته نام خدا بر زبان‌شان جاری بود.

8. حضرت به آقای نمازی، بشارت رفع گرفتاری‌ها دادند و مشکلات ایشان مرتفع گردید «شما ان‌شاءالله وضعتان خوب است و خوب خواهد شد».

9. امام مهربان ما از سر بزرگواری و محبّت به شیعیان خود می‌فرماید: «من می‌دانم پولی که همراه دارید، برای شما کافی است و به پول بیشتری نیاز ندارید و الاّ من به شما پول می‌دادم».

10. حضرت دربارة نعمت‌های فراوان این سرزمین ولایت‌مدار و دوستدار خاندان پیامبر ـ ایران عزیزـ می‌فرماید: تمامی این نعمت‌ها از ناحیة امامان معصوم(ع) است و افسوس که جای پرداختن به این مطلب در این مقام نیست.

11. حضرت بقیةالله(ع)، چندین مرتبه اشکال شرعیِ نذر حاجیان را یادآور می‌شود و می‌فرماید: « این نذر به این ترتیب صحیح نیست

12. حاجیان آن فریادرس گرفتاران را با نام «یا فارس الحجاز و یا أباصالح» می‌خوانند که پایان بخش مطلب را ختمی با این نام‌های مبارک قرار داده، مطلب را به پایان می‌بریم

هر مؤمنی که در بلای سختی گرفتار شده باشد و یا در امور دینی و دنیوی برای او مشکلی پیش آمده باشد، اگر به صحرا رفته و این کلمات را هفتاد مرتبه بگوید. حضرتش او را دریافته و به فریاد او می‌رسد، ان‌شاءالله؛

یا فارسَ الحجاز أدرکنی، یا اباصالح المهدی أدرکنی، یا اباالقاسم أدرکنی و لا تَدَعْنی، فَانّی عاجزٌ ذلیلٌ.5


عبدالحسين تركي (شهركرد)
ماهنامه موعود شماره 75

پي‌نوشت‌ها:
1. باقي اصفهاني، محمدرضا، مجالس حضرت مهدي(ع)، ص 308.
2. همان، صص 324-308.
3. شيخ صدوق، عيون اخبار الرضا(ع)، ج 2، صص 554-553، باب 55.
4. كليني، اصول كافي، باب الحجّة، ج 1، ص 614، ح 747.
5. در اين باره ر.ك: مجتهدي سيستاني، سيد مرتضي، صحيفة مهديه

+ نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 10 قبل از ظهر توسط نوکر ارباب |


حكايتی زیبا از تشرف اسماعيل هرقلي جمعي از برادران مورد اطمينان من، خبر دادند كه در اطراف شهر حلّه، شخصي به نام «اسماعيل بن عيسي بن حسن هرقلي» در قريه‌اي به نام هرقل زندگي مي‌كرد. او در زمان حسن وفات نمود و من خود او را نديدم. امّا فرزند او، شمس‌الدين را ديدم و او حكايت پدرش را براي من اين‌گونه نقل كرد كه: گاهي يك بيماري يا يك گرفتاري در زندگي شخصي، موجب اشتغال ذهن و گرفتاري‌هايي مي‌شود كه حال عبادت و لذت مناجات را از انسان مي‌گيرد. به همين دليل است كه دستور داده شده وقتي انسان مي‌خواهد به عبادت مشغول شود آن‌چنان خود را فارغ كند كه گويا هيچ كاري ندارد و توجهي به هيچ كس جز خداي متعال ندارد. در آن صورت است كه فكر آزاد مي‌شود و مجال ارتباط با خداوند و اتصال به او را مي‌يابد. «اسماعيل هرقلي» در ايام جواني‌اش، غدّه‌اي در ران چپ او بيرون آمده بود كه در فصل بهار مي‌تركيد و خون و چرك از آن خارج مي‌شد، و او را از كار و عبادت باز مي‌داشت. داستان تشرف او خدمت عصر(ع) و شفا گرفتن پايش را، عالم فاضل علي بن عيسي اربلي كه معاصر با اسماعيل بوده است در كتاب «كشف الغمـة» چنين نقل مي‌كند: جمعي از برادران مورد اطمينان من، خبر دادند كه در اطراف شهر حلّه، شخصي به نام «اسماعيل بن عيسي بن حسن هرقلي» در قريه‌اي به نام هرقل زندگي مي‌كرد. او در زمان حسن وفات نمود و من خود او را نديدم. امّا فرزند او، شمس‌الدين را ديدم و او حكايت پدرش را براي من اين‌گونه نقل كرد كه: در ايام جواني اسماعيل بر روي ران چپ او، غده‌اي كه آن را «قوثه» مي‌گويند، به مقدار يك قبضة دست انسان بيرون آمده بود، و هر سال در فصل بهار مي‌تركيد و چرك وخون زيادي از آن مي‌ريخت. اين كسالت او را از همه كارها باز داشته بود. پدرم نقل كرد كه: يك سال كه فشار و ناراحتي‌ام بيشتر شده بود از هرقل به حلّه آمدم و خدمت جناب «سيّد رضي‌الدين علي بن طاووس» (سيد بن طاووس) رسيدم و از مرض و كسالتم نزد ايشان شكايت نمودم. سيّد بن طاووس اطباء و جراحان حله را جمع كرد و شوراي پزشكي تشكيل داد. آنها وقتي غدّه را ديدند، بالاتفاق گفتند: اين غدّه از جايي بيرون آمده كه اگر عمل شود، به احتمال قوي اسماعيل مي‌ميرد و ما جرأت نمي‌كنيم او را عمل كنيم. جناب سيدبن طاووس به من فرمود: به همين زودي قصد دارم كه به بغداد بروم، تو هم با ما بيا تا طبيبان و جرّاحان بغداد هم تو را ببينند شايد آنها بتوانند تو را معالجه كنند. من اطاعت كردم و در خدمتش به بغداد رفتم. جناب سيّد ابن طاووس طبيبان و جرّاحان بغداد را ـ با نفوذي كه داشت ـ جمع نمود و كسالت مرا به آنها گفت. آنها هم شوراي پزشكي تشكيل دادند و مرا دقيقاً معاينه نمودند و بالاخره نظر پزشكان حله را تأييد و از معالجه من خودداري نمودند. من خيلي دلگير و متأسف بودم كه بايد تا آخر عمر با اين درد و مرض كه زندگي‌ام را سياه كرده، بسوزم و بسازم. سيد بن طاووس به گمان آنكه من براي نماز و اعمال عبادي‌ام متأثر هستم، به من فرمود: خداي تعالي نماز تو را با اين نجاست كه به آن آلوده‌اي قبول مي‌كند و اگر بر اين درد صبر كني خداوند به تو اجري مي‌دهد و متوسل به ائمه اطهار(ع) و امام عصر(ع) بشو، تا آنكه به تو شفا عنايت كنند. من گفتم: پس اگر اين طور است به سامرا مي‌روم و به ائمه اطهار(ع) پناهنده مي‌شوم و رفع كسالتم را از حضرت بقيـةالله ـ ارواحنا فداه ـ مي‌خواهم. سيّد بن طاووس رأي مرا پسنديد و تأييد نمود. پس وسايل سفر را مهيا كردم و از بغداد به سامرا رفتم. وقتي به آن مكان شريف رسيدم اوّل به زيارت حرم مطهر حضرت امام هادي(ع) و حضرت امام عسكري(ع) مشرف شدم و بعد به سرداب مطهر حضرت ولي‌عصر(ع) رفتم و شب را در آنجا ماندم. به درگاه خداي تعال بسيار ناليدم و به حضرت صاحب‌الامر(ع) استغاثه كردم. صبحگاه به طرف دجله رفتم، خود و جامه‌ام را در آب آن شست‌وشو دادم، غسل زيارت كردم و ظرفي را پر از آب نمودم و لباس‌هايم را در حالي كه هنوز خیس بود، پوشيدم به اميد آنكه تا مسير حرم مطهر كاملاً خشك مي‌شود. پس به قصد زيارت به طرف حرف مطهر عسكريين(ع) حركت كردم، امّا هنوز در خارج شهر بودم كه چهار سوار را ديدم به طرف من مي‌آيند. وقتي چشمم به آنها افتاد، گمان كردم كه از سادات و شُرَفاء هستند، چون جمعي از آنها در اطراف سامراء خانه داشتند. من كناري رفتم تا آنها عبور كنند، ولي وقتي به من رسيدند، ديدم دو جوان از آنها به خود شمشير بسته‌اند، يكي از آن‌دو محاسنش تازه روييده، سومي پيرمردي بسيار تميز و نيزه به دست بود و آخرين فرد، شخصيت با هيبتي بود كه شمشيري حمايل كرده، تحت الحنك انداخته و نيزه‌اي به دست داشت. او و آن مرد نيزه به دست، وسط راه در حالي كه سر نيزه را به زمين گذاشته بودند، ايستادند و به من سلام كردند و من جواب دادم. آن شخص به من فرمود: فردا از اينجا مي‌روي؟ من در خاطرم گذشت كه اينها اهل باديه هستند و از نجاست زياد پرهيز ندارند، من هم تازه غسل كرده‌ام و لباس‌هايم هنوز نم دارد، اگر دستشان را به لباس من نمي‌زدند بهتر بود. به هر حال من هنوز در اين فكر بودم كه ديدم آن شخص خم شدند و مرا به طرف خود كشيدند و دستشان را به آن زخم و جراحت نهاده، فشار دادند چنان‌كه احساس درد كردم. سپس دستشان را برداشتند و مانند اوّل، بر روي زين اسب نشستند. آن پيرمرد كه در طرف راست ايشان بود، به من گفت: «افلحت يا اسماعيل؛ يعني اي اسماعيل رستگار شدي» و از زخم و جراحت اين غده نجات پيدا كردي. من كه هنوز آنها را نمي‌شناختم، فكر كردم دعايي در حق من مي‌نمايد لذا در جواب گفتم: «افلحتم؛ شما هم رستگار باشيد». در ضمن تعجب كردم كه آنها اسم مرا از كجا مي‌دانند؟ در اينجا بود كه آن پيرمرد گفت: «اين امام زمان است، امام!!» من با شنيدن اين جمله دويدم و پاي مقدس و ركابش را بوسيدم، امام(ع) با آرامي حركت كردند و من در ركابشان مي‌رفتم و جزع مي‌نمودم. به من فرمودند: «برگرد». من عرض كردم: هرگز از شما جدا نمي‌شوم. باز به من فرمودند: «برگرد، مصلحت تو در برگشتن است». من باز گفتم هرگز از شما جدا نمي‌شوم. آن پيرمرد گفت: اي اسماعيل، شرم نمي‌كني امام زمانت دوبار به تو فرمودند برگرد و تو اطاعت نمي‌كني؟ من ايستادم، آنها چند قدم از من دور شدند. حضرت بقيـ[‌الله ـ ارواحنا فدا ـ ايستادند، رو به من كردند و فرمودند: «وقتي به بغداد رسيدي، مستنصر (خليفه عباسي) تو را مي‌طلبد و به تو عطائي مي‌كند، از او قبول نكن، و به فرزندم «رضي» بگو كه نامه‌اي به علي بن عوض دربارة تو بنويسيد، و من به او سفارش مي‌كنم كه هر چه بخواهي به تو بدهد. من همان‌جا ايستادم و به سخنان آن حضرت گوش دادم. آنگاه بعد از اين كلمات حركت كردند و رفتند و من در حالي كه چشم به آنها دوخته بودم، آنها را نگاه كردم تا از نظرم غائب شدند. ديگر نمي‌توانستم از كثرت غم و اندوه به طرف سامرا بروم، همان جا نشستم و مدتي گريه كردم و از دوري آن حضرت اشك مي‌ريختم. بالاخره پس از ساعتي حركت كردم و به سامرا رفتم، جمعي از اهل شهر كه مرا ديدند گفتند: چرا حالت متغير است؟ با كسي دعوا كرده‌اي؟! گفتم: نه، گفتند، مشكلي داري؟ گفتم ولي شما بگوييد اين اسب سواران كه از اينجا گذشتند چه كساني بودند؟ گفتند: ممكن است سادات و بزرگان اين منطقه باشند. گفتم نه آنها از بزرگان اين منطقه نبودند، بلكه يكي از آنها ـ حضرت(ع) ـ را معرفي كردم. گفتند: زخمت را به او نشان دادي؟ گفتم بلي، او خودش آن را فشار داد و درد هم گرفت. تازه به ياد زخم پايم افتادم. آنها ران مرا باز كردند، امّا اثري از آن زخم نبود. من خودم هم تعجب كردم و به شك افتادم و گفتم شايد پاي ديگرم زخم بوده، لذا پاي ديگرم را هم باز كردم و اثري نبود!! وقتي مردم متوجه شدند، پيراهنم را پاره كردند. اگر جمعي مرا از دست آنها خلاص نمي‌كردند، زير دست و پاي مردم از بين مي‌رفتم. وقتی جنجال و سر و صدا به گوش ناظر بين‌النهرين رسيد، آمد و ماجرا را با تمام خصوصيات سؤال كرد و رفت، تا ماجراي مرا به بغداد بنويسد. شب را همانجا ماندم. صبح جمعي از دوستان مرا مشايعت كردند و دو نفر را همراهم نمودند و به طرف شهر بغداد حركت كردم. روز بعد به بغداد رسيدم. جمعيت زيادي نزد پل بغداد جمع شده بودند، و هر كه را از راه مي‌رسيد، از اسم و خصوصياتش مي‌پرسيدند، گويا منتظر كسي بودند. چون مرا ديدند و نام مرا پرسيدند، مرا شناختند، بر سرم هجوم آوردند و لباسي را كه تازه پوشيده بودم پاره كردند و بردند. نزديك بود كه مرا هلاك كنند امّا سيّد رضي الدين با جمعي رسيدند و مرا از دست آنها نجات دادند. متوجه شدم كه ناظر بين‌النهرين جريان را به بغداد نوشته و او مردم را خبر كرده بود. سيّد بن طاووس به من گفت: مردي كه مي‌گويند شفا يافته تو هستي كه اين غوغا را در شهر به راه انداخته‌اي؟ گفتم بلي! از اسب پياده شد، پاي مرا باز كرد و آن را دقيق نگاه كرد و چون قبلاً هم زخم مرا ديده بود و حالا اثري از آن نمي‌ديد، گرية زيادي كرد و بيهوش افتاد. وقتي به حال آمد، به من گفت: وزير، قبل از آمدن تو مرا طلبيد و گفت كسي از سامرا مي‌آيد كه خداي متعال به وسيله حضرت ولي‌عصر(ع) او را شفا داده، و با شما آشنا است. زود خبرش را براي من بياور. بالاخره مرا نزد وزير، كه از اهل قم بود، برد و به او گفت: اين مرد از دوستان و برادران من است. وزير رو به من كرد و گفت: قصه‌ات را نقل كن و من قصه را از اوّل تا به آخر براي او نقل كردم. وزير اطبائي را كه قبلاً مرا ديده بودند جمع كرد، و به آنها گفت: شما اين مرد را ديده‌ايد و مي‌شناسيد؟ آنها گفتند: بلي او مبتلا به زخمي است كه در رانش مي‌باشد. وزير به آنها گفت: علاج او چيست؟ همه گفتند: علاج او منحصر در بريدن غده است و اگر آن را ببرند بعيد است كه زنده بماند. وزير پرسيد بر فرض كه جراحي شود و زنده بماند، چقدر مدت لازم است تا جاي آن خوب شود؟ گفتند: لااقل دو ماه مدت لازم است كه جاي آن زخم خوب شود ولي جاي آن سفيد مي‌ماند و مويي از آن روييده نخواهد شد. وزير پرسيد: شما چند روز است كه زخم او را ديده‌ايد؟ گفتند: ده روز قبل او را معاينه كرده‌ايم. وزير گفت نزديك بياييد. آنگاه ران مرا به آنها نشان داد. ايشان ديدند اصلاً با ران ديگرم هيچ تفاوتي ندارد و هيچ اثري از زخم و غدّه نيست. اطبا تعجب كردند. يكي از آنها كه مسيحي بود، گفت: «والله هذا من عمل المسيح؛ به خدا قسم اين معجزه حضرت مسيح است». وزير گفت: چون عمل هيچ يك از شما نيست، من مي‌دانم عمل چه كسي است؟! بالاخره اين خبر به گوش خليفه رسيد. او وزير را طلبيد و دستور داد مرا نزد او ببرد. وزير مرا نزد «مستنصر بالله» برد. خليفه گفت: جريانت را نقل كن. جريان را براي او نقل كردم. بسيار تحت تأثير قرار گرفت و دستور داد، كيسة پولي را كه در آن هزار دينار بود به من بدهند و گفت: اين مبلغ را خرج زندگي‌ات كن. من گفتم: ذره‌اي از آن را قبول نمي‌كنم. خليفه گفت: از كه مي‌ترسي؟ گفتم: از آنكه مرا شفا داده، زيرا خود آن حضرت(ع) به من فرمودند، از مستنصر چيزي قبول نكن. خليفه بسيار مكدّر شد و گريه كرد. ماجراي اسماعيل هرقلي، در كتب متعددي نقل شده است. علامه علي بن عيسي اربلي صاحب «كشف الغمـ[» مي‌گويد كه از اتفاقات حسنه اين بود كه، روزي من اين حكايت را براي جمعي نقل مي‌كردم. چون تمام شد، دانستم شمس‌الدين محمد ـ پسر اسماعيل ـ در آن جمع است و من او را نمي‌شناختم. پس از اين اتفاق از او پرسيدم آيا ران پدرت را در وقت زخم ديده بودي؟ گفت: آن وقت كوچك بودم ولي در حال صحّت ديده بودم و اثري از آن زخم نبود و پدرم پس از آن جريان مرتب به بغداد و سامرا مي‌رفت و مدت‌ها در آنجا به سر مي‌برد، گريه مي‌كرد و تأسّف مي‌خورد و در آروزي آن بود كه مرتبه‌اي ديگر آن حضرت را ببيند. چهل بار ديگر به زيارت سامره شتافت و در آنجا مي‌گشت به قصد آنكه يك بار ديگر آن افتخار نصيبش شود و در حسرت ديدن صاحب الامر(ع) از دنيا رفت. پيام‌ها و برداشت‌ها 1. بيماري‌ها و گرفتاري‌هاي زندگي باعث مشغول شدن فكر انسان است. اگر انسان ضمن آنكه وظيفة عقلاني خويش را براي رفع مشكل و معالجه بيماري انجام مي‌دهد، از نظر فكري آن مشكل و بيماري را براي خود مهم نداند، تأثير زيادي در آزاد شدن فكر خود گذاشته است. آنگاه مي‌تواند به هنگام عبادت خداوند متعال، فكر خود را فارغ از هر مشكل و ناراحتي بنمايد و زماني مناسب و وسيع را براي آن انتخاب كند، در آن صورت است كه لذت خوبي از عبادت مي‌برد و شيريني آن را احساس مي‌كند. معلوم است كسي كه عبادت را با لذّت و نشاط انجام دهد تأثير فراواني درترقّي و تكامل خويش مي‌يابد، همچون كسي كه غذايي را با لذت و نشاط ميل مي‌نمايد كه در آن حالت اين غذا تأثير زيادي بر رشد جسم او مي‌گذارد. امام صادق(ع) به نقل از پيغمبر خدا(ص) مي‌فرمايند: «بهترين مردم كسي است كه عاشق عبادت شود، با عبادت دست به گردن شود، آن را با دل دوست بدارد، با جسم خود انجام دهد و خود را براي انجام دادن عبادت فارغ كند. [در نتيجه] چنين شخصي باكي ندارد كه زندگي دنيايش به سختي گذرد يا به آساني».1 2. خدمت و رسيدگي به مشكلات مردم، مورد تأكيد فراوان، داراي ارزش و موجب تقرب زياد به خداوند متعال است. گاهي كسي داراي آبرو و موقعيتي است كه مي‌تواند واسطة رفع مشكل كسي شود، همچون سيّد بن طاووس(ره) كه با استفاده از نفوذ معنوي خويش، طبيبان را براي معالجة اسماعيل جمع نمود. در اينجا به ذكر يك روايت از امام صادق(ع) اكتفا مي‌كنم: «هر كه از برادر مؤمن گرفتار تشنه‌كام خود، هنگام ناتواني‌اش، فريادرسي كند، او را از گرفتاري نجات دهد، و براي رسيدن به حاجتش او را ياري كند، خداي عزّوجل به سبب آن عمل هفتاد و دو رحمت از جانب خود برايش بنويسد، كه يكي از آنها را به زودي (در دنيا) به او دهد و به سبب آن امر زندگي‌اش را اصلاح كند، و هفتاد و يك رحمت ديگر را براي هراس و ترس‌هاي روز قيامتش ذخيره كند».2 3. مراجعه به متخصص در هر رشته و فن، نزد عقلاي عالم، كاري پسنديده و متعارف است. چنانچه مراجعة مريض به طبيب ماهر، ماشين خراب به مكانيك وارد و ارجاع نقشة ساختمان به مهندس با تجربه، به دليل همان قانون عمومي عقلاني است. پيداست كه انسان براي مشكلات ساده و احتياجات نزديك، ديگر مزاحم وقت متخصص نمي‌شود و خود اقدام به حلّ آن مي‌نمايد. متخصصي كه براي مشورت انتخاب مي‌شود، لازم است داراي سه ويژگي باشد: 1. عقل، 2. تجربه و 3. خوف و خشيت از خداوند متعال. امّا داشتن عقل، براي خوب فهميدن است؛ حضرت علي(ع) مي‌فرمايند: «با صاحبان عقل، مشورت كن تا از لغزش و پشيماني در امان باشي.3 برخوردار بودن از تجربه از آن جهت است كه علم به تنهايي براي حلّ مشكلات كافي نيست، و تجربه در حين كار مي‌تواند اطلاعات مفيد و فراواني را به شخص بدهد؛ به اين جمله از حضرت اميرالمؤمنين(ع) توجه كنيد: «بهترين و بالاترين كسي كه با او مشورت مي‌كني، انسان‌هاي داراي تجربه باشند».4 و داشتن خوف از خداوند متعال، به دليل داشتن داور دروني است تا اينكه در آنچه واقعاً تشخيص داده است خيانت نكند و به خاطر منافع شخصي يا دشمني با كسي، خلاف آنچه را فهميده نگويد. اين نكته نيز از كلمات گهربار اميرالمؤمنين علي(ع) است كه مي‌فرمايند: «در گفتار خود با كساني مشورت كن كه از خدا مي‌ترسند».5 4. وظيفة انسان نسبت به نماز، روزه و ديگر عبادات در حال بيماري و صحت تفاوت مي‌كند. اگر چنانچه انسان وظيفة ديني خود را در حال بيماري بداند و انجام دهد، مسئوليتي متوجه او نيست، زيرا پروردگار هيچ‌گاه نخواسته است كه از تكليف نمودن بندگان خويش آنها را به زحمت بيندازد بلكه اگر آن تكاليف را به آساني و بدون زحمت مي‌توانند انجام دهند، بايد اقدام بر آن نمايند. قرآن كريم مي‌فرمايد: «ما يريد الله ليعجل عليكم من حرجٍ؛6 خداوند نمي‌خواهد (از اين تكاليف) مشقّتي براي شما ايجاد كند». 5. توسل به اهل بيت (ع) و واسطه قرار دادن آنها در پيشگاه خداوند متعال مورد فرمان پروردگار است: «يا أيّها الّذين ءامنوا اتّقوا الله و ابتغوا إليه الوسيلة؛7 اي كساني كه ايمان آورده‌ايد از [مخالفت فرمان] خدا بپرهيزيد و وسيله‌اي براي تقرب او بجوييد». 6. توجه به همراهان امام(ع)، مي‌تواند انگيزة خوبي براي حركت دادن انسان‌ها براي رسيدن به آن جايگاه و مقام باشد. كساني كه در سنين جواني يا نوجواني به اين فيض دسترسي پيدا كرده‌اند، دليل خوبي است كه راه براي رسيدن به آن مقام طولاني نيست، و اعمال ما مانع است. با تصحيح اعمال و خلوص در آن مي‌توانيم به چنين جايگاهي برسيم: «و (من مي‌دانم كه) كوچ كنندة به سوي تو، راهش نزديك است و اينكه تو در پرده و مخفي از مخلوقات خودت نيستي و تنها اعمال (بد آنها) باعث محجوب شدن و دور شدن آنها از تو گشته است نه تو».8 خوشي و سعادت حقيقي از آنِ جناب حضرت خضر(ع) و كساني است كه با سيّد و آقاي عالَم مجالست و همنشيني دارند. حضرت خضر(ع) فرماندة دوهزار نفر از سربازان لشكر ذوالقرنين بود كه براي يافتن عين‌الحيات (آب زندگاني) مدت‌هاي زيادي مسيري بسيار طولاني را طي كردند. بالاخره تنها حضرت خضر(ع) دسترسي به آن پيدا كرد و از آب آن چشمه نوشيد. اثر آن آب اين است كه ديگر مرگ سراغ او نمي‌آيد، مگر به اذن و اختيار خودش.9 امّا بايد اعتراف كرد كه آب حيات واقعي براي انسان‌ها ولايت چهارده معصوم(ع) و محبت و اطاعت از آنها است، چنانچه كلمة «آب» در بسياري از آيات قرآن كريم، تاويل به آن ذوات مقدسه(ع) شده است. شايد جناب حضرت خضر(ع) هم كه توفيق نوشيدن از آن چشمة حيات را يافت به خاطر همان ويژگي و خصوصيات استثنايي او در محبت و عشق به خاندان عصمت (ع) و تمايل زياد به ديدار و اطاعت از آنها بوده است؛ چنان‌كه از تاريخ استفاده مي‌شود. در كلاس تعليم به حضرت موسي(ع) نيز گفته شده كه اوّلين مطالبي را كه حضرت خضر براي حضرت موسي(ع) عنوان نمود، بحث ولايت حضرت رسول و اهل بيت آن حضرت بود و حتي جريان كربلا و شهادت امام حسين(ع) را هم براي او بيان كرد و هر دو به سختي گريه كردند. 7. مستحب است فرد سواره به پياده سلام كند. امام صادق(ع) مي‌فرمايند: «آنان كه تعدادشان كمتر است به بيشترين سلام كنند و سواره به پياده، استرسوارها به الاغ‌سوارها و اسب‌سوارها به استرسوارها سلام كنند».10 8. وسواس فكري اگر در مسائل عبادي و تكاليف ديني بروز كند، عامل بزرگي براي عقب‌افتادگي، سقوط و محروميت انسان از ترقي معنوي، لذت، نشاط در عبادت و عاملي براي نداشتن حضور قلب و در نتيجه ناراحتي و نگراني خود و اطرافيان است. منشأ آن نيز جهل انسان نسبت به احكام است. پس وقتي كه شخص انگيزه و تمايل قوي به اداي تكاليف ـ آن هم با كيفيت عالي ـ دارد امّا نمي‌داند كه چگونه بايد آن را انجام دهد. اين‌دو باعث مي‌شود كه در عمل، به احتياط كشيده شود، كه نام اين احتياط (نامشروع) «وسواس» مي‌باشد، در حالي‌كه چنين احتياطي در واقع احتياط نيست و به تعبير شيخ اعظم انصاري(ره) «احتياط در ترك احتياط است»، زيرا شخص، به بطلان عمل ـ طبق فتواي بعضي ـ ، اذيّت ديگران و اسراف مبتلا مي‌شود. مثلاً براي آب كشيدن لباس، بدن يا وضو گرفتن و غسل نمودن، دفعات زيادي آب مي‌ريزد و باعث ناراحتي خود و ديگران و اسراف در مصرف آب مي‌شود. البته اين عمل نادرست، غير از آن احتياط فقهي است كه منشأ آن علم است؛ يعني به فتواي مجتهد علم دارد و مرجع او گفته كه مثلاً تسبيحات اربعه را احتياطاً در نماز سه مرتبه انجام دهد، يا خود مجتهد بعد از توجه به ادلة احكام و نيافتن حكم واقعي، در مقام عمل براي برائت ذمة خويش و ديگران، احتياط فقهي را بر مي‌گزيند. شخص مبتلا به وسواس، لازم است براي معالجه خويش اقدام كند زيرا هر چه دير شود حالت وسواس با روحية او انس گرفته، معالجه آن سخت‌تر مي‌شود. چنين فردي براي معالجة وسواس بايد ابتدا نزد عالمي برود، حكم دقيق مسئله را ياد بگيرد، سپس در مقام عمل، به دستور شيطان اعتنا نكند، زيرا شيطان دوست دارد از او اطاعت شود و هر گاه انسان از او نافرماني كند، ديگر سراغش نمي‌آيد.11 در روايتي آمده كه عبدالله بن سنان مي‌گويد، خدمت امام صادق(ع) نام مردي را بردم كه گرفتار وسواس در وضو و نماز بود، گفتم كه او مرد عاقلي است. امام(ع) فرمودند: «چه عقلي براي او هست در حالي كه از شيطان تبعيت مي‌كند؟» عرض كردم: چگونه اطاعت از شيطان مي‌نمايد؟ فرمودند: «از او بپرس، اين فكر وسواسي او از كجا نشأت مي‌گيرد؟ خود او مي‌گويد كه از عمل شيطان است».12 همچنين اذكار و روش‌هاي گوناگوني در روايات اهل بيت(ع) براي معالجة وسواس گفته شده است، از جمله : «لا اله الا الله»،13سه روز روزه گرفتن از هر ماه «پنج‌شنبه اوّل و آخر ماه و چهارشنبة وسط آن»، روزه گرفتن ماه شعبان14 و تكرار اين ذكر: «توكّلت علي الحيّ الذّي لايموت و الحمد لله الذّي لم يتّخد ولداً و لم يكن له شريكٌ في الملك و لم يكن له وليٌّ من الذّلّ و كبرّه تكبيراً». 15 9. اطاعت از خداوند متعال و معصومين (ع) كه در آية اولي الامر واجب شده است،16 در جايي كاملاً آشكار مي‌شود كه بر خلاف ميل و رضايت انسان باشد. شايد بدين جهت است كه حضرت رسول اكرم(ص) ارزشمندترين اعمال را دشوارترين آنها مي‌دانند.17 اميرالمؤمنين(ع) نيز بالاترين عمل را عملي مي‌دانند كه بر خلاف ميل نفس باشد. و بالاخره رضايت الهي نيز در رضايت انسان به قضا و قدر او تحصيل مي‌شود.18 اگر اسماعيل هرقلي در همان لحظه‌اي كه تمايل جدي به رفتن دنبال امام(ع) داشت، در همان فرمان اوّل حضرت به برگشت، اطاعت مي‌كرد، چنين بود. به بزرگي گفتند چه چيز اراده كرده‌اي؟ به گفت: «اراده كرده‌ام كه اراده نكنم». 10. دستور امام(ع) به قبول نكردن پول مسنتصر، براي همه قابل توجّه است كه بايد دقت كنند، مال از راه حلال به دست بيايد. اشكال مال مستنصر بالله يا به خاطر آن بوده كه برخي از اموال حكومت از طريق غير حلال از مردم گرفته شده بود، يا به خاطر آنكه مستنصر از طرف امام(ع) يا مجتهد جامع‌الشرايط حكومت نمي‌كرد، و لذا همة تصرفات او حرام بود. سيد ابوالحسن مهدوي ماهنامه موعود شماره 97 پي‌نوشت‌ها: 1. كليني، اصول كافي، ج 2، ص 83. / 2. همان، ج 3، ص 285. 3. غرر الحكم. / 4. همان. /5. بحارالانوار، ج 75، ص 98. 6. سورة مائده (5)، آية 6. 7. سورة مائده (5)، آية 35 و نيز فرمود: «ولله الأسماء الحسني فادعوه بها». سورة اعراف (7)، آية 180. 8. فرازي از دعاي ابوحمزه ثمالي. 9. داستان حضرت خضر(ع) را علامه مجلسي(ره) در كتب: حياة القلوب، ج 1، صص 444 ـ 454 در ضمن داستان «ذوالقرنين» به طور مفصل ذكر كرده‌اند.
+ نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 10 قبل از ظهر توسط نوکر ارباب |


حاج علي بغدادي ايده اللّه تعالي مي گويد: هـشتاد تومان سهم امام (ع ) به ذمه ام آمد. به نجف اشرف رفتم و بيست تومان آن را به جناب شيخ مـرتـضي انصاري اعلي اللّه مقامه و بيست تومان به جناب شيخ محمد حسين مجتهد كاظميني و بيست تومان به جناب شيخ محمد حسن شروقي دادم و بيست تومان هم به ذمه ام باقي ماند و قصد داشتم در مراجعت ، آنها را به جناب شيخ محمدحسن كاظميني آل ياسين ، پرداخت كنم . وقتي به بـغـداد بـرگـشـتم ، دوست داشتم دراداي آنچه به ذمه ام باقي بود، عجله كنم . روز پنج شنبه به زيارت كاظمين (ع ) مشرف شدم . پس از زيارت ، خدمت جناب شيخ سلمه اللّه رسيدم و مقداري از آن بـيـسـت تومان را دادم و وعده كردم كه باقي را بعد از فروش بعضي از اجناس به تدريج ، طبق حواله ايشان پرداخت كنم و عصر آن روز تصميم به مراجعت گرفتم . جناب شيخ از من خواست كه بمانم . عـرض كـردم : بـايد مزد كارگرهاي كارگاه شعربافي ام را بدهم (كارگاه بافندگي مو كه سابقا مـرسـوم بود و مصارفي داشت ) چون برنامه من اين بود كه مزد هفته را شب جمعه مي دادم ، لذا از كـاظـمين به طرف بغداد برگشتم . وقتي تقريبا ثلث راه را طي كردم ، سيد جليلي را ديدم كه از طـرف بغداد رو به من مي آيد همين كه نزديك شدم ،سلام كرد و دستهاي خود را براي مصافحه و مـعـانـقـه بـاز نـمـود و فرمود: اهلا و سهلا ومرا در بغل گرفت . معانقه كرديم و هر دو يكديگر را بـوسـيـديـم . ايـشان عمامه سبزروشني به سر داشت و بر رخسار مباركش خال سياه بزرگي بود. ايستاد و فرمود:حاجي علي ، خير است به كجا مي روي ؟ گفتم : كاظمين (ع ) را زيارت كردم و به بغداد بر مي گردم . فرمود: امشب شب جمعه است برگرد. گفتم : سيدي نمي توانم . فـرمـود: چـرا مـي تواني ، برگرد تا براي تو شهادت دهم كه از مواليان جدم اميرالمؤمنين (ع ) و از دوسـتـان مـايـي و شـيخ نيز شهادت دهد، زيرا خداي تعالي امر فرموده كه دوشاهد بگيريد. [اين مـطـلـب اشـاره بـه چـيزي بود كه در ذهن داشتم ، يعني مي خواستم ازجناب شيخ خواهش كنم نوشته اي به من دهد مبني بر اين كه من از مواليان اهل بيتم وآن را در كفن خود بگذارم ] گفتم : تو از كجا اين موضوع را مي داني و چطور شهادت مي دهي ؟ فرمود: كسي كه حقش را به او مي رسانند، چطور آن رساننده را نشناسد؟ گفتم : چه حقي ؟ فرمود: آن چيزي كه به وكيل من رساندي . گفتم : وكيل شما كيست ؟ فرمود: شيخ محمد حسن . گفتم : ايشان وكيل شما است ؟ فرمود: بله ، وكيل من است . حاج علي بغدادي مي گويد: به ذهنم خطور كرد از كجا اين سيد جليل مرا به اسم خواند، با آن كه من او را نمي شناسم بعد با خود گفتم شايد او مرا مي شناسد و من ايشان را فراموش كرده ام . باز با خود گفتم لابد اين سيد سهم سادات مي خواهد، امامن دوست دارم از سهم امام (ع ) مبلغي به او بـدهـم لـذا گـفـتم : مولاي من ، نزد من از حق شما (سهم سادات ) چيزي مانده بود درباره آن به جناب شيخ محمد حسن رجوع كردم ، به خاطر آن كه حقتان را به اذن او ادا كرده باشم . ايـشـان در چـهـره من تبسمي كرد و فرمود: آري ، بخشي از حق ما را به وكلايمان درنجف اشرف رساندي . گفتم : آيا آنچه ادا كردم ، قبول شده است ؟ فرمود: آري . در خـاطـرم گـذشـت كه اين سيد منظورش آن است كه علماي اعلام در گرفتن حقوق سادات وكيلند و مرا غفلت گرفته بود. آنـگـاه فرمود: برگرد و جدم را زيارت كن . من هم برگشتم در حالي كه دست راست اودر دست چپ من بود. همين كه براه افتاديم ، ديدم در طرف راست ما نهر آب سفيد و صافي جاري است ودرختان ليمو و نارنج و انار و انگور و غيره ، با آن كه فصل آنها نبود، بالاي سر ما سايه انداخته اند. عـرض كردم : اين نهر و درختها چيست ؟ فرمود: هر كس از مواليان ، كه ما و جدمان رازيارت كند، اينها با او است . گفتم : مي خواهم سؤالي كنم . فرمودند: بپرس . گـفتم : مرحوم شيخ عبدالرزاق ، مردي مدرس بود. روزي نزد او رفتم شنيدم كه مي گفت : كسي كه در طول عمر خود روزها روزه باشد و شبها را به عبادت به سر برد وچهل حج و چهل عمره بجا آورد و مـيان صفا و مروه بميرد، اما از مواليان و دوستان اميرالمؤمنين (ع ) نباشد، براي او فايده اي ندارد. نظرتان چيست ؟ فرمود: آري واللّه ،دست او خالي است . سپس از حال يكي از خويشان خود پرسيدم كه آيا او از مواليان اميرالمؤمنين (ع )است . فرمود: آري او و هر كه متعلق به تو است ، موالي اميرالمؤمنين (ع ) است . عرض كردم : سيدنا، مساله اي دارم . فرمود: بپرس . گفتم : روضه خوانهاي امام حسين (ع ) مي خوانند كه سليمان اع مش نزد شخصي آمد و از زيارت حـضـرت سـيـدالـشـهداء (ع ) پرسيد. آن شخص گفت : بدعت است . شب ، آن شخص در عالم رؤيا هودجي را ميان زمين و آسمان ديد سؤال كرد در آن هودج كيست ؟ گفتند: فاطمه زهرا و خديجه كبري (ع ). گـفـت : بـه كـجـا مي روند؟ گفتند: براي زيارت امام حسين (ع ) در امشب كه شب جمعه است ، مـي رونـد. هـمـچـنـين ديد رقعه هايي از هودج مي ريزد و در آنها نوشته است امان من النار لزوار الـحسين في ليلة الجمعه امان من النار يوم القيامة (اين برگ اماني است در روز قيامت ، براي زوار امام حسين (ع ) در شبهاي جمعه ) حال آيا اين حديث صحيح است ؟ فرمودند: آري ، راست و درست است . گـفـتم : سيدنا صحيح است كه مي گويند هر كس امام حسين (ع ) را در شب جمعه زيارت كند، ايـن زيـارت بـرگ امـان از آتـش اسـت ؟ فرمود: آري واللّه و اشك از چشمان مباركش جاري شد و گريست . گفتم : سيدنا، مسالة . فرمود: بپرس . عـرض كردم : سال 1269، حضرت رضا (ع ) را زيارت كرديم . در درود (از بخشهاي خراسان ) يكي از عربهاي شروقيه را كه از باديه نشينان طرف شرق نجف اشرف هستند، ملاقات كرده و او را ضيافت نموديم . از او پرسيديم شهر حضرت رضا(ع )چطور است ؟ گفت : بهشت است . امروز پانزده روز است كه من از مال مولاي خود،حضرت علي بن موسي الرضا (ع ) خـورده ام ، بـنـابـرايـن مگر منكر و نكير مي توانند درقبر نزد من بيايند. گوشت و خون من از غـذاي آن حضرت ، در ميهمانخانه روييده است . آيا اين صحيح است ؟ يعني حضرت علي بن موسي الرضا (ع ) مي آيند و او را ازآن گردنه خلاص مي كنند؟ فرمود: آري واللّه ، جدم ضامن است . گفتم : سيدنا، مساله كوچكي است مي خواهم بپرسم . فرمودند: بپرس . گفتم : آيا زيارت حضرت رضا (ع ) از من قبول است ؟ فرمودند: ان شاءاللّه قبول است . عرض كردم : سيدنا، مسالة . فرمودند: بپرس . عرض كردم : حاجي محمد حسين بزازباشي ، پسر مرحوم حاج احمد، آيا زيارتش قبول است ؟ [ايشان با من در سفر مشهد رفيق و شريك در مخارج راه بود] فرمود: عبد صالح زيارتش قبول است . گفتم : سيدنا، مسالة . فرمود: بسم اللّه . گفتم : فلاني كه از اهل بغداد و همسفر ما بود، آيا زيارتش قبول است ؟ ايشان ساكت شدند. گـفـتـم : سـيدنا، مسالة . فرمودند: بسم اللّه . عرض كردم : اين سؤال مرا شنيديد يا نه ؟ آيازيارت او قبول است ؟ باز جوابي ندادند. حاج علي نقل كرد كه ايشان چند نفر از ثروتمندان بغداد بودند كه در اين سفر پيوسته به لهو لعب مشغول بودند و آن شخص ، يعني حاج محمد حسين ، مادر خود را كشته بود. در ايـن جـا بـه مـوضـعي كه جاده وسيعي داشت ، رسيديم . دو طرف آن باغ و اين مسير،روبروي كاظمين (ع ) است . قسمتي از اين جاده كه به باغها متصل است و در طرف راست قرار دارد، مربوط بـه بعضي از ايتام و سادات بود كه حكومت به زور آن راگرفته و در جاده داخل كرده بود، لذا اهل تـقـوي و ورع كـه سـاكـن بـغـداد و كاظمين بودندهميشه از راه رفتن در آن قطعه زمين كناره مي گرفتند، اما ديدم اين سيد بزرگوار در آن قطعه راه مي رود. گفتم : مولاي من ، اين محل مال بعضي از ايتام سادات است وتصرف در آن جايز نيست . فرمود: اين موضع مال جدم اميرالمؤمنين (ع ) و ذريه او و اولاد ما است ، لذا براي مواليان و دوستان ما تصرف در آن حلال است . نـزديك آن قطعه در طرف راست باغي است مال شخصي كه او را حاجي ميرزا هادي مي گفتند و از ثـروتـمندان معروف عجم و در بغداد ساكن بود گفتم : سيدنا راست است كه مي گويند: زمين بـاغ حـاج مـيرزا هادي ، مال موسي بن جعفر (ع ) است ؟ فرمود: چه كار داري و از جواب خودداري نمود. در اين هنگام به جوي آبي كه از رود دجله براي مزارع و باغهاي آن حدود كشيده اند،رسيديم . اين نـهـر از جـاده مـي گـذرد و از آن جا جاده دو راه به سمت شهر مي شود، يكي راه سلطاني است و ديگري راه سادات . آن جناب به راه سادات ميل نمود. گفتم : بيا از اين راه (راه سلطاني ) برويم . فرمود: نه ، از همين راه خودمان مي رويم . آمديم و چند قدمي نرفته بوديم كه خود را در صحن مقدس نزد كفشداري ديدم درحالي كه هيچ كوچه و بازاري مشاهده نشد. از طرف باب المراد كه سمت مشرق وطرف پايين پا است داخل ايوان شـديم . ايشان در رواق مطهر معطل نشد و اذن دخول نخواند و وارد شد و كنار در حرم ايستاد. به من فرمود: زيارت بخوان . عرض كردم :من سواد ندارم . فرمود: من براي تو بخوانم ؟ عرض كردم : آري . فـرمـود: ءادخل يا اللّه السلام عليك يا رسول اللّه السلام عليك يا اميرالمؤمنين وهمچنين سلام بر هـمـه ائمـه نـمـود تـا بـه حـضرت عسكري (ع ) رسيد و فرمود:السلام عليك يا ابا محمد الحسن العسكري . آنگاه به من رو كرد و فرمود: آيا امام زمان خود را مي شناسي ؟ عرض كردم : چرا نشناسم . فـرمـود: بـر امـام زمـانت سلام كن . عرضه داشتم : السلام عليك يا حجة اللّه يا صاحب الزمان يا بن الحسن . تبسم نمود و فرمود: و عليك السلام ورحمة اللّه و بركاته . داخل حرم مطهر شديم و ضريح مقدس را چسبيديم و بوسيديم بعد به من فرمود:زيارت بخوان . دوباره گفتم : من سواد ندارم . فرمود: برايت زيارت بخوانم ؟ عرض كردم : آري . فرمود: كدام زيارت را مي خواني ؟ گفتم : هر زيارتي كه افضل است مرا به آن زيارت دهيد. ايـشـان فرمود: زيارت امين اللّه افضل است و بعد به خواندن مشغول شد و فرمود:السلام عليكما يا اميني اللّه في ارضه و حجتيه علي عباده تا آخر. در هـمـيـن وقت چراغهاي حرم را روشن كردند ديدم شمعها روشن است ، ولي حرم مطهر به نور ديـگـري مـانـنـد نور آفتاب روشن و منور است به طوري كه شمعها مثل چراغي بودند كه روز در آفتاب روشن كنند و مرا چنان غفلت گرفته بود كه هيچ متوجه نمي شدم . وقتي زيارت تمام شد از سمت پايين پا به پشت سر آمدند و در طرف شرقي ايستادندو فرمودند: آيا جـدم حـسـين (ع ) را زيارت مي كني ؟ عرض كردم : آري ، زيارت مي كنم ، شب جمعه است . زيارت وارث را خواندند و در همين وقت مؤذنها از اذان مغرب فارغ شدند. ايـشان به من فرمودند: به جماعت ملحق شو و نماز بخوان . بعد هم به مسجد پشت سرحرم مطهر، كـه جـمـاعت در آن جا منعقد بود، تشريف آوردند و خود فرادي در طرف راست امام جماعت و به رديف او ايستادند من وارد صف اول شدم و مكاني پيداكردم . بـعـد از نماز آن سيد بزرگوار را نديدم . از مسجد بيرون آمدم و در حرم جستجو كردم ،اما باز او را نـديـدم . قـصـد داشتم ايشان را ملاقات نموده ، چند قراني پول بدهم و شب نزد خود نگه دارم كه مـيـهـمان من باشد. ناگاه به خاطرم آمد كه اين سيد كه بود؟ و آيات معجزات گذشته را متوجه شدم ، از جمله اين كه من دستور او را در مراجعت به كاظمين (ع ) اطاعت كردم با آن كه در بغداد كار مهمي داشتم . و ايـن كـه مرا به اسم صدا زد، با آن كه او را تا به حال نديده بودم . و اين كه مي گفت :مواليان ما. و ايـن كـه مـي فـرمود: من شهادت مي دهم . و همچنين ديدن نهر جاري ودرختان ميوه دار در غير فـصل خود و غير اينها. [كه تماما گذشت ] و اين مسائل باعث شد من يقين كنم كه ايشان حضرت بـقـية اللّه ارواحنافداه است . مخصوصا در قسمت اذن دخول و پرسيدن اين كه آيا امام زمان خود را مي شناسي . يعني وقتي كه گفتم :مي شناسم ، فرمودند: سلام كن ، چون سلام كردم ، تبسم كردند و جواب دادند. لذا نزد كفشداري آمدم و از حال آن حضرت سؤال كردم . كفشدار گفت : ايشان بيرون رفت بعد پرسيد اين سيد رفيق تو بود. گفتم : بلي . بـعـد از ايـن اتـفاق به خانه ميهمان دار خود آمدم و شب را در آن جا به سر بردم . صبح كه شد، نزد جناب شيخ محمد حسن كاظميني آل ياسين رفتم و هر آنچه را ديده بودم ،نقل كردم . ايـشان دست خود را بر دهان گذاشت و مرا از اظهار اين قصه و افشاي اين سر نهي نمود و فرمود: خداوند تو را موفق كند. بـه همين جهت من آن را مخفي مي داشتم و به احدي اظهار ننمودم تا آن كه يك ماه ازاين قضيه گذشت . روزي در حرم مطهر، سيد جليلي را ديدم كه نزد من آمد و پرسيد:چه ديده اي ؟ گفتم : چيزي نديده ام . باز سؤالش را تكرار كرد. اما من به شدت انكارنمودم . او هم ناگهان از نظرم ناپديد شد كمال الدين ج 2، ص 114، س 15.
+ نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 10 قبل از ظهر توسط نوکر ارباب |


+ نوشته شده در هجدهم تیر 1393ساعت 10 بعد از ظهر توسط نوکر ارباب |


مناجات دوست

مناجات

مرحوم سید بن طاووس می‌فرماید: در یک سحرگاه در سرداب مطهر (منزل حضرت در سامرا) از حضرت صاحب الامر ارواحنافداه این مناجات را شنیدم که می فرمود: 1

«اَللهُم اِنَّ شِیعَتَنا خُلقَت مِن شُعاعِ اَنوارِنا وَ بَقِیَةِ طِینَتِنا وَ قَد فَعَلوا ذُنوباً کَثیرَةً اِتِکالاً عَلی حُبِّنا وَ وِلایَتِنا فَاِن کانَت ذُنوبُهُم بَینَکَ وَ بَینَهُم فَاصفِح عَنهُم فَقَد رَضینا وَ مَا کانَ مِنها فِیما بَینَهُم فَاصلِح بَینَهُم وَ قاص بها عَن خُمسِنا وَ اَدخِلهُم الجَنَّةَ وَ زَحزِحهُم عَن النارِ وَ لا تَجمَع بَینَهُم و بَینَ اَعدائِنا فِی سَخَطِک».

خدایا؛ شیعیان ما را از شعاع نور ما و بقیه طینت ما خلق کرده‌ای، آنها گناهان زیادی با اتکاء بر محبت به ما و ولایت ما کرده‌اند، اگر گناهان آنها گناهی است که در ارتباط با توست از آنها بگذر که ما را راضی کرده‌ای و آنچه از گناهان آنها که در ارتباط با خودشان است، خودت بین آنها را اصلاح کن و از خمسی که حق ماست به آنها بده تا راضی شوند و آنها را از آتش جهنم نجات بده و آنان را با دشمنان ما در خشم و سخط خود جمع نفرما.

همچنین آن بزرگوار در کتاب «مهج الدعوات» خویش آورده‌اند که: در شب چهارشنبه 23 ذیقعده الحرام سال 638 قمری در سامرا بودم، سحرگاه در سرداب مطهر می‌شنیدم که آن حضرت علیه السلام در حق شیعیان خود این دعا را می‌فرمود:

«اِلهی بحَقِ مَن نَاجَاکَ وَ بِحَقِّ مَن دَعاکَ فِی البَرِّ وَ البَحرِ تَفضَّل عَلی فُقَراءِ المُومنین وَ المُومِناتِ بِالغِناءِ وَ الثَروَةِ وَ عَلی مَرضَی المُومنین وَ المُومناتِ بِالشَفاءِ وَ الصِّحَّةّ وَ عَلی اَحیاءِ المُومنین وَ المُومنات بِاللُطفِ وَ الکَرَمِ وَ عَلی اَمواتِ المُومنین و المومنات بالمَغفِرَةِ و الرَحمَةِ وَ عَلی غُرَباءِ المُومنین و المومنات بالرَّدِ الی اَوطانِهِم سَالِمِین ... ».

یعنی: خدایا؛ بحق آنکه با تو مناجات کرد و به حق آنکه در خشکی و دریا تو را خواند بر مومنان فقیر، غناء و ثروت و بر بیمارانشان شفاء و سلامتی و بر زندگانشان لطف و کرم و بر گذشتگانشان مغفرت و رحمت و بر مسافران و غریبانشان بازگشت به وطنهایشان، تفضل فرما ... » .

سید بن طاووس می افزاید: تمام آن کلمات طیبات در خاطرم جا گرفت ... 2


1 . این مطلب به نقل از مرحوم علامه مجلسی قدس سره از ملحقات کتاب انیس العابدین و علامه میرزا حسین نوری قدس سره می‌باشد. البته محدث نوری در نجم الثاقب در ذیل حکایت 19 در انتساب این واقعه به سید بن طاووس تردید می فرمایند.

2 . سید نعمت الله حسینی ، مردان علم در میدان عمل، ج3، ص 384 و 387 – بحارالانوار، ج 53، ص 302.

+ نوشته شده در چهارم خرداد 1393ساعت 4 بعد از ظهر توسط نوکر ارباب |


امام صادق (علیه السّلام) می فرمایند : هر کس به خاطر مظلومیّت ما اندوهگین شود نَفَس های او در این حالت تسبیح ، و غمش عبادت حساب می شود ، در ادامه فرمودند : این روایت را با طلا باید نوشت و باز می فرمایند:هر کس که مصیبت ما نزد او بیان شود اشک چشمش جاری گردد هر چند به اندازه بال پشه ای باشد خداوند گناهان او را اگرچه به اندازه کف دریا زیاد باشد می آمرزد .( ... درباره ما «این پایگاه وابسته به تیم سایبری مؤسسه محراب هدایت شهرشهیدآبادخانوك می باشد.شهر خانوک در 55 کیلومتری شمال استان کرمان واقع شده است،این شهر به شهید آباد استان کرمان معروف می باشد»

"اگر برای رضای خداوند متعال این پایگاه ایجاد شده است، پس هرگونه كپی برداری از مطالب آن بلامانع می باشد"

«لازم به ذكر است، هزینه تایپ این اشعار توسط یكی از خادمین اهلبیت علیهم السلام تأمین و ایشان فقط از شما مداحان عزیز، در قبال استفاده از این مطالب ، خواستار دعا برای تعجیل در ظهور گل سرسبد عالم خلقت، حضرت بقیةالله اعظم حجة بن الحسن العسكری عجل الله تعالی فرجه الشریف میباشند»

*شما هم می توانید با تایپ اشعارمذهبی و متن روضه ها و ارسال آن به ایمیل و یا با درج آنها در قسمت نظرات ، اسم خودتان را در زمره خادمین ائمه اطهار علیهم السلام ثبت نمایید*


"منابع استفاده شده در این پایگاه تا كنون عبارتند از : كتب گلچین احمدی تألیف ذبیح‌الله احمدی‌گورجی ،كتب ناله های جانسوز عاشقان تألیف عدنانی ساداتی سید عبدالمالك، متن نوحه سی دی های مؤسسه نرم افزاری كوثر،كتاب58 مجلس روضه در عزای اهل بیت ، نوشته ی روح الله گائینی "
نویسندگان خادم الشهداء (3524) لینک های ویژه ثامن تم | قالب و ابزار مذهبی رایگاه چترباز علامرودشت تاون بشارت 110 | از جنس پلاک پایگاه فرهنگی دختر چادری پیوندهای روزانه خادم الشهدا بانک اشعار مذهبی شهرداری خانوك حسینیه ثارالله كهنوج شعر اهلبیت علیه السلام کانون ذاکرین شهر سرابله .: تمام پیوندها :. .: ارسال پیوند روزانه :. آماروبلاگ کل بازدید : 4102092 بازدید امروز : 2967 بازدید دیروز : 7395 بازدید این ماه : 173072 بازدید ماه قبل : 196186 تعداد نویسندگان : 0 تعداد کل پست ها : 3524 آخرین بازدید : دوشنبه 25 فروردین 1393 (11:05) آخرین بروز رسانی : جمعه 22 فروردین 1393 دیگر امکانات مشاهده صفحه جدید IMG:hover { FILTER: alpha(opacity=80); opacity: 0.8; -webkit-transform: rotate(-2deg); -moz-transform: rotate(-2deg) }



ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 11 قبل از ظهر توسط نوکر ارباب |


عرصات مداحي اهل بيت(ع)

  1. نوحه و سرود خواني.
  2. دعا و زيارت خواني.
  3. شعر خواني.
  4. تفسيري خواندن.
  5. روضه خواني.
  6. مجلس داري.
  7. سخنوري.

 

معمولا عرصات مذکور به ترتیب طی می شود ، اما ممكن است شخصي، بعضي از اين عرصه ها را همزمان بياموزد و يا در بعضي تخصص بیشتری پيدا كند و یا به بعضی عرصه ها اصلا نرسد.

 


 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و یکم بهمن 1392ساعت 10 قبل از ظهر توسط نوکر ارباب |


كلياتي راجع به روضه خواني

 

1ـ مكمل گويي

اين روش خواندن در مجالسي صورت مي گيرد كه دو يا چند مداح حضور دارند ؛ در اين محافل، مداح اصلي مشغول خواندن است و مداح ديگر ، اشعار و مطالب مرتبط با موضوع را ـ در حد چند بيت و يا چند جمله ـ مي خواند ؛ سپس مداح اصلي به ادامه خواندن مي پردازد ، كار مداح دوم "مكمل گويي" ناميده مي شود.

 

نكات حائذ اهميت در مكمل گويي

  • ايجاز و اختصار.
  • زيبايي و نو بودن محتواي مكمل گويي.
  • توجه به ظرافت و مهارت خاص در "مكمل گويي" چه از جهت سبك و چه از جهت بيان.
  • پياده كرددن مكمل گويي براي مستمعين اهل فن.
  • پياده كرددن مكمل گويي در محافلي كه مداح ، مقبوليت دارد و مستمعين روي او شناخت مثبت داشته باشند.
  • تشخيص جاي مناسب مجلس براي مكمل گويي.

 

ا

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و یکم بهمن 1392ساعت 10 قبل از ظهر توسط نوکر ارباب |


تعريف روضه و تاريخچه آن

 

روضه

روضه از جهت لغوي به معناي باغ و گلستان مي­باشد و از جهت اصطلاحي به معناي مرثيه و ذكر مصيبت رواج پيدا كرده است.

 

تاريخچه روضه

كتابي است به نام روضة الشهدا كه مشتمل بر مصائب انبياء و ذكر فجايعي از ناحيه كافران و منكران و مشركان بر اولياء خدا و اهل بيت (ع) بزرگوار پيامبر اكرم (ص) مي­باشد.

كمال الدين حسين بن علي واعظ كاشفي ، عالم و مؤلف عصر تيموري (قرن نهم ه.ق) كه اصالتاً از مردم سبزوار بود و در هرات زندگي مي­كرد، اين كتاب را در سالهاي آخر عمر خود تأليف كرد و اهل منبر و وعاظ از همان آغاز به خواندن كتاب روضةالشهدا در مجالس پرداختند تا به مرور زمان اين مجالس را «مجلس روضه خواني» ناميدند و به همين اسم تا به امروز باقي مانده است. افرادي كه كتاب روضه الشهدا را مي­خواندند به نام روضه خوان ناميده شدند و به مرور زمان كلمه روضه خوان به معناي مرثيه خوان مصطلح شد.

 

اقسام روضه

با توجه به اينکه بايد روضه به تناسب مجلس و مستمع انتخاب شود بهتر است تفکيکي بين اقسام روضه قائل شويم تا مشخص شود كه چه روضه­اي را در چه مكاني و چه زماني، براي چه كساني و با چه بياني بايد خواند.

 

تقسيم بندي کلي

در يک تقسيم بندي کلي روضه به دو قسم تقسيم مي شود:

  1. احساسي.
  2. سخت و سنگين.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و یکم بهمن 1392ساعت 10 قبل از ظهر توسط نوکر ارباب |


عوامل مؤثر در روضه

 

1ـ حضور قلب و درك حضور

به معناي رسيدن به اوج مصيبت مي­باشد. رسيدن به درك حضور، مقدماتي را مي­طلبد كه يكي از آنها تفكر است.

مداح بايد ابتدا آنچه را كه مي­خواهد بخواند براي خود به تصوير بكشد. يعني در حقيقت در فضاي مطلبي كه مي­خواهد بخواند قرار بگيرد.

بُعد زمان و مكان بايد از جلوي چشم مداح برداشته شود تا بتواند آن واقعه را درك كند. وقتي كه در ذهن خود آن واقعه را به وضوح ديد و سپس بازگو كرد اينجاست كه هم مي­سوزد و هم مي­سوزاند.

در مورد محتواي مطلبي كه مي­خوانيد،‌ فكر كنيد و به فضاي مطلب سفر دل كنيد كه گفته­اند «بعد منزل نبود در سفر روحاني» و نيز ارتباط با خداوند متعال و اهل بيت حضور قلب را زيادتر مي­كند.

 

2ـ گره مرثيه

گره مرثيه يعني اوج روضه و سوزناك ترين قسمت آن و باز کردن گره مرثيه يعني بيان سوزناك ترين قسمت روضه. مهمترين بخش مداحي روضه است و مهمترين بخش روضه گره مرثيه؛ فلذا با توجه به اهميت اين بخش بايد در روش باز کردن گره مرثيه دقت لازم به عمل آيد.

 

شرايط باز کرد گره مرثيه:

  1. ترتيب توالي: از جهت محتوايي بايد محتواي روضه از مصائب با شدت کمتر به سوي مصائب با شدت بالاتر باشد ، فلذا در گره مرثيه هم بايد اين ترتيب توالي رعايت شود و سخت ترين بخش گره مرثيه در انتهاي آن بيان شود.
  2. سبک:پر سوز و گدازترين قسمت سبک براي بازکردن گره مرثيه انتخاب شود ، و اگر سبک چنين گوشه اي ندارد ، بايد به سبکي پر سوز و گداز مثل دشتي گريز زد و گره مرثيه را در آن باز کرد.
  3. پرده صدا:روند پرده هاي صدا در کل روضه رو به بالا و اوج است تا اينکه به گره مرثيه مي رسد ، در اين قسمت در بالاترين پرده صداي روضه ، گره مرثيه باز مي شود.
  4. حجم صدا: کنترل حجم صدا هنگام باز کردن گره مرثيه کمتر مي شود و حجم صداي بيشتري از حنجره خارج مي گردد؛ چراکه افزايش حجم صدا به خواندن شور بيشتري مي دهد.
  5. سرعت بيان: هنگام باز کردن گره مرثيه ، سرعت بيان بيشتري لازم است ، چراکه بايد محتواي مرثيه بدون تکلف بيان شود و شمرده خواني باعث کاهش تأثيرگذاري مي شود.
  6.  تحرير: اصل در کل روضه ساده خواني است اما هنگام باز کردن گره مرثيه بايد حد اقل کشش و تحرير در خواندن باشد چراکه تحرير و کشش زياد باعث انحراف ذهن مستمع از محتوا به سبک مي شود ؛ در نتيجه تأثيرگذاري پايين مي آيد.
  7. سوز و بغض: در روضه هرچه به گره مرثيه نزديکتر مي شويم بايد سوز و بغض صداي ما بيشتر شود تا هم تأثيرگذاري بالا برود و هم تناسب لحن و محتو رعايت گردد.

 

 

 

انواع بغض

الف) بغض متني.  

ب) بغض هنگام نفس گرفتن.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در بیست و یکم بهمن 1392ساعت 10 قبل از ظهر توسط نوکر ارباب |


زیارت عاشوراآیه قرآن ابزار رایگان وبلاگ